ابن أبي الحديد ( مترجم وحاشيه : محمود مهدوى دامغانى )
33
جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ( فارسى )
كه مى گفته است ، در سالى كه بالغ شدم همراه پدرم به حضور على ( ع ) رفتم و اين هنگام آمدن او از بصره بود . مردانى در حضور على ( ع ) بودند كه آنان را نكوهش مى كرد و مى گفت : چه چيزى شما را از يارى من بازداشت و حال آنكه شما اشراف قوم خود هستيد . به خدا سوگند اگر اين كار از سستى نيت و كمى بينش سرچشمه گرفته باشد شما نابود شدگانيد و اگر از شك و ترديد شما در فضيلت من و اينكه [ دشمن را ] بر ضد من يارى دهيد سرچشمه گرفته باشد ، خود دشمنيد . گفتند : اى امير المؤمنين خدا نكند كه چنين باشيم . ما نسبت به تو تسليم و سرسپردهايم و با دشمن تو در حال جنگ و ستيزيم ، و سپس شروع به عذرخواهى كردند و هر يك بهانهيى ذكر كردند . يكى گفت : بيمار بودم و ديگرى گفت : در آن هنگام در كوفه نبودم . به آنان نگريستم و ايشان را شناختم و ديدم عبد اللّه بن معتم عبسى و حنظلة بن ربيع تميمى - كه هر دو از اصحاب پيامبر ( ص ) شمرده مى شوند - و ابو بردة بن عوف ازدى و غريب بن شرحبيل همدانى بودند . گويد : در اين هنگام على ( ع ) به پدرم نگريست و فرمود : ولى مخنف بن مسلم و قوم او از شركت در جنگ تخلف نكردند و مثل ايشان همچون مثل آن قوم نيست كه خداوند متعال درباره آنان فرموده است : « و همانا گروهى از شما از جنگ باز - مى ايستد و اگر بر شما مصيبتى رسد مى گويد خدا بر ما منت نهاد كه همراهشان نبودم و اگر فضل خداوند شامل حال شما گردد ، آن چنان كه گويى ميان شما و او دوستى نبوده است ، مى گويد اى كاش با ايشان مى بودم و بهرهيى بزرگ مى بردم » . نصر بن مزاحم مى گويد : سپس على عليه السّلام در كوفه ماند و شنّى [ شنّ بن - عبد القيس ] در اين باره ابيات زير را سروده است : « به اين امام بگو اين جنگ فرو نشست و خاموش شد و بدينگونه نعمت تمام فرا رسيد . آرى ما از جنگ با كسانى كه پيمان شكستند آسوده شديم ولى در شام مار كرى است كه افسون برنمى دارد . . . »