ابن أبي الحديد ( مترجم وحاشيه : محمود مهدوى دامغانى )

15

جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ( فارسى )

نصر مى گويد : در حديث صالح بن صدقه آمده است كه جرير همچنان نزد معاويه ماند و درنگ كرد تا آنجا كه مردم ، او را متهم ساختند و على عليه السّلام هم فرمود : من براى جرير وقتى را معين كردم كه پس از آن نبايد آنجا بماند مگر اينكه نسبت به او خدعه و مكر شده باشد يا اينكه عاصى شده باشد . بازگشت جرير چندان به تأخير افتاد كه على ( عليه السّلام ) از او نااميد شد . همچنين مى گويد : محمد و صالح بن صدقه مى گويند : كه على ( عليه السّلام ) پس از آن براى جرير چنين نوشت : « چون اين نامهء من به تو رسيد معاويه را به تعيين كار وادار كن و او را بين جنگى خوار و زبون كننده و صلحى كه در آن به خطاى خود اقرار كند ، مخير كن . اگر جنگ را برگزيد پيمان امان را لغو كن و اگر صلح را پذيرفت از او بيعت بگير . و السّلام » گويد : چون اين نامه به دست جرير رسيد نزد معاويه آمد و نامه را براى او خواند و به او گفت : اى معاويه هيچ چيز جز گناه ، موجب زنگار قلب نمى گردد و سينه جز به توبه و بازگشت به سوى خداوند گشاده نمى شود و چنين گمان مى برم كه بر قلب تو زنگار است و ترا مى بينم ميان حق و باطل سرگردان مانده‌اى ، گويى منتظر چيزى هستى كه در دست غير توست . معاويه گفت : به خواست خداوند در نخستين مجلس به تو جواب قطعى خواهم داد ، و چون معاويه پس از آنكه رأى آنان را سنجيد با آنان بيعت كرد [ و ايشان بيعت او را پذيرفتند ] به جرير گفت : پيش سالار خودت برگرد و نامه‌يى نوشت كه در آن اعلان جنگ داده بود و پايين نامه اشعار كعب بن جعيل را نوشت [ كه مطلع آن چنين است ] : « مى بينم كه مردم شام مردم عراق را ناخوش مى دارند و مردم عراق هم آنان را ناخوش مى دارند » و ما اين شعر را در مباحث پيشين آورده‌ايم .