ابن أبي الحديد ( مترجم وحاشيه : محمود مهدوى دامغانى )
33
جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ( فارسى )
و مدينه ] و حجاز باشد و او را امير حاجيان قرار نداديم آيا از سالار مصر توجه بيش از اين براى او فراهم مىشود خيال نمى كنيم و گمان نداريم ، كه اگر در مصر مى بود ، توجهى بيشتر از آنچه به يكى از افراد خاندان ابو طالب مبذول مىشود به او مى شد . نقيب ابو احمد گفت : اما اين شعر را ما از او نشنيدهايم و به خط و نوشته او نديدهايم و بعيد نيست كه يكى از دشمنانش آن را جعل كرده و به او نسبت داده باشد . قادر گفت : اگر چنين است هم اكنون سندى بنويسيد كه متضمن قدح و نادرستى نسب واليان مصر باشد و محمد هم به خط خود چيزى در آن بنويسد و امضا كند . در اين باره سندى نوشته شد كه همه حاضران در آن مجلس آن را امضا كردند و از جملهء ايشان نقيب ابو احمد و پسرش سيد مرتضى بودند كه امضا كردند و چون آن سند را پيش سيد رضى بردند او از نوشتن و امضا كردن خوددارى كرد و آن سند را پدرش و برادرش سيد مرتضى پيش او برده بودند . سيد رضى گفت : من در اين سند چيزى نمى نويسم و از داعيان سالار مصر بيم دارم ، ولى سرودن آن شعر را انكار كرد و اين موضوع را به خط خود نوشت و ضمن آن سوگند خورد كه آن شعر سرودهء او نيست و آن را نمى شناسد . پدرش اصرار كرد كه به خط خود در آن سند هم بنويسد ، نپذيرفت و گفت : من از داعيان فاطميان بيم دارم كه مرا غافلگير كنند و بكشند و آنان در اين كار شهرهء آفاقند . پدرش گفت : اى واى ، جاى بسى شگفتى است از مأموران كسى كه ميان تو و او ششصد فرسنگ فاصله است بيم دارى و حال آنكه از كسى كه ميان تو و او صد ذراع فاصله است بيم ندارى و به ظاهر و از روى تقيه ، او و پسر ديگرش سيد مرتضى ، سوگند خوردند كه با سيد رضى سخن نگويند و اين كار از بيم قادر و براى آرام ساختن او بود . چون اين خبر به اطلاع قادر رسيد به ظاهر سكوت كرد و كينهء نقيب را در دل گرفت و پس از چند روز او را از منصب نقابت بر كنار كرد و محمد بن عمر نهرسايسى را بر آن كار گماشت . به خط محمد بن ادريس حلى كه فقيه امامى بوده است چنين خواندم كه