الآخوند الخراساني ( مترجم وشارح : مهركش احسان )
343
غاية السؤول في شرح كفاية الأصول ( فارسى )
ما كان مفهمه 1 ) منتزعا عن مقام الذات و الذانيات فإنه 2 ) لا نزاع فى كونه 3 ) حفيضة ، فى خصوص ما اذا كانت الذات باقيته بذاتياتها 4 ) عدد چهار ) ديگر ذاتى باقى نمىماند تا بحث استعمال در خصوص متلبس بالفعل و ما انقضى مطرح شود . « 1 » 1 ) به ماى موصول برمىگردد و منظور از ماى موصول وصف عنوانى است . 2 ) شأن 3 ) وصف عنوانى 4 ) ذات
--> ( 1 ) - به تعبير ديگر شيئيت شىء به صورت آن است نه به ماده آن ، مثلا فرض كنيد انسان به خاك تبديل شود يا سنگ به نمك تبديل شود ديگر صورت نوعيه براى انسان و يا سنگ باقى نمىماند بلكه حقيقت ديگرى و صورت نوعيه ديگرى پيدا مىكند كه از آن به صورت نوعيه ترابيه يا مليحه تعبير مىشود و معلوم است كه انسان يا سنگ بر خاك و نمك به هيچ وجه من الوجوهى صدق نمىكند زيرا ذات باقى نيست و با انعدام صورت نوعيه ، ذات از بين رفته است و اگر ذاتى باقى نباشد نزاعى هم مطرح نيست و مانعى ندارد كه بگوئيم آيا اطلاق بر آن كلمه بنحو مجاز است يا حقيقت . اما ماده مشترك بين جميع امور كه از آن به هيولاى اول تعبير مىشود باقى است و قوه صرفى است كه صور بر آن اضافه مىشود و ملاك شيئيت نيست و متصف به انسانيت و كلبيت و نحو ذالك از آن عناوين نمىشود . پس با توجه به مطالب بالا نزاع مشتق در وضع هيئت است بدون اينكه توجهاى به ماده داشته باشيم پس اگر بقاء ذات در هيئت با فرض انعدام هيئت ممكن نباشد بحث مشتق جريان ندارد ولى اگر بر فرض بقاء ذات در ماده با زوال ماده ممكن نبود مانع عدم جريان بحث مشتق در هيئت نيست . محاضرات آقاى خوئى جلد 1 صفحه 218