الآخوند الخراساني ( مترجم وشارح : مهركش احسان )
48
غاية السؤول في شرح كفاية الأصول ( فارسى )
براى اثبات نظر آخوند در ابتدا مقدمهاى ذكر مىشود : وجود به چهار قسم تقسيم مىشود : 1 - وجود خارجى ، 2 - وجود ذهنى ، 3 - وجود لفظى ، 4 - وجود كتبى وجود خارجى : وجودى است كه منشأ آثار خارجى مىباشد . وجود ذهنى : همان تصاويرى است كه از اشياء در ذهن ما متصور مىشود . وجود لفظى : همان الفاظى است كه به زبان جارى مىكنيم . وجود كتبى : همان چيزى است كه مىنويسيم . اين چهار قسم به صورت سبب و مسبب با يكديگر ارتباط دارند و فقط دو قسم از آن چهار قسم يعنى وجود خارجى و ذهنى ، حقيقىاند .
--> - به عبارت ديگر هر جملهاى چه ناقص و چه تام ، نيازمند رابط بين اجزاءاش مىباشد ، و اين نسبت و ارتباط همان معناى حرفى است كه كاملا با معناى اسمى متباين است و طبق اين معنا ديگر نيازى نيست كه بحث كنيم موضوع له حروف عام است يا خاص ، زيرا معناى ربطى يك حيثيتى است كه از عدم اباء دارد پس كليت و جزئيت بر او عارض نمىشود چرا كه جزئيت و كليت از اقسام مفهوماند و با وجود صرف سروكار ندارند و قبلا هم بيان كرديم كه موضوع له در حروف نفس وجود رابط است . محاضرات آقاى محقق داماد جلد 1 صفحه 51 تا 49 2 - برخى ديگر قائلند كه معانى حروف و اسماء بالذات متباينند و تباين ميان آن دو به ايجادى و اخطارى بودن مىباشد ، به اين معنا كه معانى اسماء همگى معانى اخطاريه و متقرره در عالم مفهوم بوده و به حد ذات مستقل مىباشند . اما معانى حروف اين گونه نبوده و مشتمل بر چهار امر است : 1 ) ايجادى بودن معانى حروف 2 ) غير استقلالى بودن 3 - ايجاد شدن معنى در موطن استعمال به اين معنى كه استعمال مقوم معناى حرفى است 4 - مغفول عنه واقع شدن معناى حرفى هنگام ايجاد ، زيرا اگر معناى حرفى قبل از استعمال مورد التفات واضع باشد ، استعمال ، موطن و جايگاه آن نخواهد بود و از آنجا كه براى معناى حرفى جايگاهى غير از استعمال نمىباشد پس چارهاى نيست كه هنگام استعمال معناى حرفى ، غير ملتفت و مغفول عنه باشد نظير عنوان نمودن الفاظ هنگام اداى معانى آنها ( فوائد الاصول جلد 1 صفحه 45 و 44