الآخوند الخراساني ( مترجم وشارح : مهركش احسان )
101
غاية السؤول في شرح كفاية الأصول ( فارسى )
تبادر به صورت برهان انى « 1 » به مكلف مىفهماند كه فلان لفظ براى فلان معنى وضع شده است ، البته اين پيشى گرفتن معنى به ذهن بايد خالى از هرگونه معونه خارجى چه
--> ( 1 ) - اينطور بيان شده كه تبادر بنحو كاشفيت علت از معلول خود دلالت بر حقيقت معنى براى كلمه مىكند ( برهان انى ) به عبارت ديگر سبقت گرفتن معنى به ذهن يكى از معاليل و حوادثى است كه بوسيله آن معناى حقيقى فهميده مىشود و بايد علت سبقت گرفتن معنى به ذهن دانسته شود . اين علت از سه حال خارج نيست ، يا بين لفظ و معنى رابطه ذاتى است يا قرينهاى در كار است يا رابطه بين آن دو وضع است ، اما مورد اول غير معقول است چون رابطه بين لفظ و معنى ذاتى و عقلى نيست ، مورد دوم نيز منتفى است چون فرض در تبادر اين است كه قرينهاى در كار نيست و تبادر از حاق لفظ صورت مىگيرد ، در نتيجه علت تبادر همان مورد سوم يعنى وضع است . اما مناقشه در مطالب بالا : در اين استدلال آمده علت تبادر ، وضع مىباشد ما در بحث وضع گفتيم كه حقيقت وضع همان تعهد يا لفظ را مرأت و آينه براى معنى قرار دادن يا تحصيص لفظ به معنى و . . . است ، يعنى وضع امرى است در خارج و از طرفى تبادر يك امر نفسانى است ، حال اگر وضع علت براى تبادر باشد لازم درمىآيد كه يك امر خارجى علت يك امر نفسانى و ذهنى باشد ، و در محل خوداش به اثبات رسيده كه موجود خارجى نمىتواند مؤثر در وجود ارتكازى و نفسانى باشد ، پس ثابت مىشود كه تبادر معلول وضع نيست بلكه تبادر معلول علم به وضع است پس آنچه كه تبادر افاده مىكند علم به وضع است نه خود وضع . مطلب دوم اينكه : تبادر نزد مستعلم اعتبار ندارد چون ممكن است منشأ آن تبادر سبب فاسدى مانند اطراد باشد ، كما اينكه ممكن هم هست سبش يك مطلب صحيح باشد ، و همين كه احتمال مىرود تبادر نزد مستعلم ، از سبب فاسد نشأت گرفته باشد ، اعتباراش براى علامت حقيقت بودن ساقط مىشود . مطلب سوم اينكه : گفتند تبادر مستلزم دور است و جواب دور را با مقوله اجمال و تفصيل داند ولى حق اين است كه اشكال دور نزد مستعلم دفع نمىشود به اين بيان كه جهل در علم ارتكازى ( مثل تبادر ) بىمعنى است مثلا شخصى كه اجمالا معناى كلمهاى را مىداند جاهل به آن معنى نيست بلكه عالم است ، منتهى التفات به آن ندارد و معلوم است كه اين مطلب غير از جهل مىباشد ، پس آنچه كه ما در علم ارتكازى نيازمند آن هستيم همان التفات است نه تحصيل وصول به آن ، اين مطلب نظير همان چيزى است كه متأخرون از فقها در مسأله نيت بيان نمودهاند كه در نيت اراده تفصيليه واجب نيست بلكه واجب همان داعى است و در وجود آن همان قدر كفايت مىكند كه اگر از مكلف سوال كنند چه كارى انجام مىدهد بتواند پاسخگو باشد . -