الآخوند الخراساني ( مترجم وشارح : محمدمسعود عباسى )
14
كفاية الأصول ( فارسى )
شب اول [ ورود به نجف ] رفتم به درس آخوند ، محض سياحت و تماشا ، چون من تا همان شب قصد ماندن و درس خواندن نداشتم ، وقتى كه به درس گوش دادم و آن بيان سحروش را ديدم ، افسوس عمر گذشته را خوردم كه تا به حال درس نخواندم ؛ و من مجذوب درس آخوند شدم . . . هرشبى كه به درس آخوند مىرفتم بر شوق و ذوق من به درس آخوند مىافزود تا بعد از دو هفته ، قلم و دوات و كاغذ مهيا نمودم و عازم شدم بر ماندن و درس خواندن و نوشتن ؛ و در يك پنجشنبه و جمعه نشستم و درسهاى دو هفته را در دو جزوه نوشتم كه مطلبى از من فوت نشده بود ، با آنكه - همانطورى كه در اصفهان خواب ديده بودم - آخوند ، بلكه كليه نجفىها يك مرتبه تقرير مىكنند درس را ، و تقرير دوم ندارند ، و [ در اصفهان ] آقا سيد محمد باقر درچهاى سه مرتبه هردرسى را تقرير مىكرد ، باز شب در نوشتن فرو مىمانديم ؛ ببين تفاوت ره از كجاست تا به كجا ، كه پس از دو هفته تمام درسها را نوشتم ، بدون اينكه حرفى سقط شود و مطلبى فراموش گردد » . و در مورد اخلاص و دنياگريزى آخوند مىنويسد : « جناب خراسانى كه از پيرمردهاى دورهء حاج ميرزا حبيب الله رشتى بود گفت : به آخوند برخوردم ، محرمانه گفتم : راست بگو كه از خداوند چه مىخواهى . گفت : فقط دو نفر شاگرد مىخواهم كه حرفهاى مرا بفهمد ، بعد از اين نه دولت ، و نه رياست ، و نه مريد و امثال ذلك هيچيك را نمىخواهم . . . آخوند را هم خيلى دوست داشتم ، چون متدين واقعى او را شناخته بودم ، مدلّس و طالب دنيا به هيچوجه نبود ، فقط مىخواست درس بگويد و تعطيل هم كم داشت ، و چنانچه تعطيل مىشد از همه تعطيل مىشد و لو از مقدمات خوانها باشد ، و روزى كه شروع مىشد از همه شروع مىشد و تدريس او به منزله قطب تدريس نجف شده بود ؛ و من بس كه خوشم آمد و مىفهميدم مطالب او را ، دلم مىخواست در ميان درس برقصم و در نوشتن درس فقه و اصول آخوند نيز عشق غريبى داشتم ، با فكر و تأمل مىنوشتم »