الشيخ الصدوق ( مترجم : كمره اى )
448
الخصال ( فارسى )
اصبغ بن نباته گويد شنيدم على مىفرمود رسول خدا ( ص ) هزار حديث براى من گفت كه هر حديثش هزار باب داشت . بكر بن حبيب گويد امام پنجم فرمود رسول خدا در آن مرضى كه وفات يافت فرمود دوست من را نزد من بخوانيد عايشه و حفصه فرستادند پدرانشان آمد چون چشم رسول خدا به آنها افتاد سر و روى خود را پوشيد تا برگشتند و رسول خدا ( ص ) سر خود را بيرون آورد سپس فرمود دوست مرا نزد من بخوانيد دوباره حفصه و عايشه فرستادند پدران خود را خواستند چون آمدند باز رسول خدا روى خود را پوشانيد ، برگشتند و گفتند ما گمان نداريم ما را خواسته باشد دخترانشان گفتند آرى همانا گفت دوست مرا بخوانيد ما اميد داشتيم كه مقصودش شما باشد در اين ميان امير مؤمنان ( ع ) نزد آن حضرت آمد چون او را ديد در آغوش كشيد و سر بگوشش گذاشت و هزار حديث به او گفت كه هر حديثش هزار باب داشت . امام يكم ( ع ) فرمود چون وفات رسول خدا ( ص ) در رسيد مرا خواست چون بر آن حضرت وارد شدم فرمود اى على تو وصى و جانشين منى در خاندانم و امتم در زندگى و پس از مردنم دوست تو دوست من است و دوست من دوست خداست دشمن تو دشمن من است و دشمن من دشمن خداست اى على منكر ولايت تو چون منكر رسالت من است در زندگيم زيرا تو از منى و من از توام سپس مرا نزديك خواند و هزار باب از دانش با من راز گفت كه از هر بابش هزار باب باز ميشد .