الشيخ الصدوق ( مترجم : كمره اى )

343

الخصال ( فارسى )

نگريست و هم ديد چيزى را مىآوردند شتابانه به سمت آن شتافت و اصحابش دنبال وى رسيدند به چهار سياه رسيد كه تابوتى بدوش داشتند فرمود آن را به زمين گذاريد به زمين گذاردند فرمود روى آن را باز كنيد باز كردند در آن غلامى سياه بود كه غلى آهنين در گردن داشت رسول خدا ( ص ) فرمود اين كيست عرض كردند غلام رياحين است كه از بد ذاتى و تبه كارى از آن‌ها گريخته و اكنون مرده و بما دستور دادند كه او را غل به گردن به خاك سپاريم چنانچه ملاحظه ميفرمائيد من به او نگاه كردم و عرضه داشتم يا رسول اللَّه ( ص ) اين غلام هرگز مرا نميديد مگر آنكه ميگفت به خدا دوستت دارم به خدا تو را دوست ندارد جز مؤمن و دشمن ندارد جز كافر رسول خدا ( ص ) فرمود يا على به همين عقيده از خداوند چنان ثوابى دريافت كرده كه اكنون هفتاد قبيله فرشته كه هر قبيله هزار تيره‌اند دارند بر او نماز ميخوانند رسول خدا ( ص ) غل را از گردنش باز كرد و بر او نماز خواند و بخاكش سپرد ؟ به خدا نه . شما را به خدا در ميان شما كسى جز من هست كه رسول خدا ( ص ) در بارهء او چون من فرموده باشد كه ديشب به من اجازهء دعا داده شد و چيزى از پروردگارم نخواستم مگر آنكه به من داد و چيزى براى خود نخواستم مگر آنكه براى تو هم خواستم من عرض كردم الحمد للَّه ؟ به خدا نه . شما را به خدا ميدانيد كه رسول خدا ( ص ) خالد بن وليد را بقبيلهء بنى جذيمه فرستاد و با آن‌ها آن كار را كرد چون رسول خدا ( ص ) خبر دار شد بالاى منبر رفت و سه بار عرض كرد خدايا من از آنچه خالد بن وليد كرده به تو بيزارى ميجويم سپس فرمود اى على تو برو من رفتم به آنها عوض و ديه دادم و آن‌ها را به خدا قسم دادم كه چيزى باقى مانده ؟ گفتند چون ما را قسم دادى عرض ميكنيم كه ظروف سگان و زانو بند شتران ما باقى مانده عوض آن‌ها را هم دادم و باز طلاى بسيارى با من بود همه را به آنها دادم و گفتم اينها براى آنست كه ذمه رسول خدا ( ص ) را از آنچه ميدانيد و نميدانيد برى كنيد و براى تلافى هراس زنان و كودكان سپس آمدم حضور رسول خدا ( ص ) و گزارش دادم فرمود به خدا اى على به آنچه تو كرده‌اى شادترم تا از گله‌هاى شتران سرخ مو ؟ به خدا چرا همه را ميدانيم . شما را به خدا شنيديد كه رسول خدا ( ص ) ميفرمود : اى على ( ع ) ديشب امت مرا در برابر