الشيخ الصدوق ( مترجم : كمره اى )
290
الخصال ( فارسى )
دو ابرو را بالاى دو ديده نهاد تا روشنى را به اندازه بدانها برسانند اى هندى نمىبينى كسى كه روشنى زيادى به روى او ميفتد دست خود را بالاى چشمان خود سپر مكند تا به اندازه روشنى بچشمش برسد و زيادى آن را جلوگيرى كند . بينى را ميان دو ديده نهاد تا روشنائى را برابر ميان آنها پخش كند ديده را مانند بادام آفريد تا ميل دواء در آن برود و بيرون آيد و اگر چشم چهارگوش يا دائره مانند بود ميل در آن درست وارد نميشد و دوا را بهمهء آن نميرسانيد و درد آن درمان نميشد . سوراخ بينى را در زير آن آفريد تا فضولات مغز از آن فرو ريزد و بوها از آن بالا رود و اگر در بالا بود نه فضولات از آن فرود مىآمد و نه بو را دريافت ميكرد سبيل و لب را بالاى دهن نهاد تا فضولاتش كه از مغز پائين مىآيد نگهدارد و خوراك و نوشيدنى با آن آلوده و ناگوار نگردد و انسان بتواند آنها را از خود دور كند . براى مردان ريش آفريد تا از كشف عورت در امان باشند و مرد و زن بدان از هم تميز داده شوند . دندانهاى جلو را تيز آفريد براى جويدن و گزيدن و دندانهاى كرسى را پهن آفريد براى خرد كردن و جائيدن و دندان نيش را بلند آفريد تا دندانهاى كرسى را محكم كنند مانند ستونى كه در ساختمان به كار مىبرند ، دو كف را بىمو آفريد براى آنكه لمس بدانها واقع شود و اگر مو داشتند انسان آنچه را دست ميكشيد نميفهميد و مو و ناخن را بيجان آفريد زيرا بلند بودن آنها بد نما و بريدنشان نيكو است اگر جان داشتند بريدنشان درد مىآورد ، دل را چون تخم صنوبر آفريد زيرا وارونه است سرش را باريك كرده تا در ريه در آيد و از باد زدن آن ريه خنك شود تا مبادا مغز از حرارت خود بسوزد . ريه را دو قطعه آفريد تا دل در درون آن در آيد و از جنبش آنها خنك شود كبد را خميده آفريد تا معده را سنگين كند و همه آن بگرد معده بيفتد و آن را فشار دهد تا بخارات آن بيرون رود ، كليه را چون دانهء لوبيا آفريد زيرا منى چكه چكه در آن ميريزد و از آن بيرون ميرود و اگر چهار گوش يا مدور بود چكهء اول ميماند تا چكهء دوم در آن ميريخت و شخص از انزال منى لذت نميبرد زيرا