الشيخ الصدوق ( مترجم : كمره اى )
263
الخصال ( فارسى )
امام ( ع ) فرمود علم آنها تا كجا ميرسد ؟ يمانى عرضكرد عالم آنها بپرندگان فال مىزند و در يك ساعت تا مسافت يك ماه براى سوار تندرو جاى پا را دريافت مىكند ، امام فرمود براستى عالم مدينه از عالم يمن داناتر است عرضكرد علم عالم مدينه تا كجا است ؟ امام ( ع ) فرمود علم عالم مدينه تا آنجا است كه پى گردى و فال پرنده بدان نميرسد و در يك لحظه تمام مسافت سير آفتاب كه دوازده برج و دوازده بيابان و دوازده دريا و دوازده جهان را ميپيمايد دريافت مىكند يمانى عرضكرد قربانت گمان ندارم كسى اين موضوع را بداند و كنه آن را بفهمد گويد سپس آن يمنى برخاست و بيرون رفت . 16 - سرگذشت دوازده درهمى كه براى رسول خدا هديه آوردند - امام ششم ( ع ) فرمود مردى نزد رسول خدا آمد ديد جامهء آن حضرت كهنه است دوازده درهم خدمت آن حضرت آورد عرضكرد با اين پول يك جامه براى خود بخريد ، على ( ع ) فرمايد من آن پول را ببازار بردم و يك پيراهن خريدم به دوازده درهم و خدمت رسول خدا ( ص ) آوردم چون به آن نگاه كرد فرمود اى على پيراهن ديگر نزد من بهتر است بنظرت فروشنده آن را پس ميگيرد ؟ عرضكردم نميدانم ، فرمود وارس من نزد فروشنده آمدم و گفتم رسول خدا اين را نميخواهد پيراهن ديگرى ميخواهد اين را پس بگير پول را رد كرد به من و آن را نزد رسول خدا ( ص ) آوردم آن حضرت با من ببازار آمد تا پيراهنى بخرد ، ديد يك كنيزى در راه نشسته و گريه مىكند رسول خدا ( ص ) به او فرمود چرا گريه ميكنى ؟ عرضكرد يا رسول اللَّه ( ص ) خانوادهء من چهار درهم به من دادند كه چيزى براى آنان بخرم و گم شده و جرأت ندارم نزد آنها برگردم رسول خدا ( ص ) چهار درهم از آن پول را به او داد و فرمود بخانوادهء خود برگرد و رفت ببازار پيراهنى خريد به چهار درهم و پوشيد و خدا را حمد گفت سپس برهنهاى را ديد كه ميگويد هر كس مرا