الشيخ الصدوق ( مترجم : كمره اى )

233

الخصال ( فارسى )

كامياب و رهبردار شده‌اى . سپس عبد اللَّه بن مسعود برخاست و گفت اى گروه قريش شما ميدانيد ، نيكان شما ميدانند كه خاندان پيغمبر شما برسول خدا ( ص ) نزديكتر از شمايند اگر شما براى خويشى با رسول خدا ( ص ) مدعى خلافت هستيد و ميگوئيد ما در اسلام سابقه داريم خاندان پيغمبر شما برسول خدا ( ص ) نزديكتر از شمايند ، هم برسول خدا ( ص ) نزديكترند و هم سابقه‌دارترند پس از پيغمبر شما على بن ابى طالب ( ع ) صاحب امر خلافت است آنچه را خدا براى او قرار داد كرده بدست به او بدهيد و پس پس برنگرديد تا بسرانجام زيان آورى پرتاب شويد . سپس عمار ياسر از جا برخاست و گفت اى ابا بكر حقى را كه خداوند براى ديگرى قرار داده به خود اختصاص مده نخستين كسى مباش كه رسول خدا را در باره خاندانش نافرمانى و مخالفت كرده باشد حق را باهلش برگردان و بار خود را سبك كن و رسول خدا را بر خورد كن در حالى كه از تو خوشنود باشد سپس نزد خدا برو تا حساب كارهاى تو را برسد و از آنچه كردى بپرسد . سپس خزيمة بن ثابت ذو الشهادتين از جا برخاست و گفت اى ابا بكر تو نميدانى كه رسول خدا گواهى مرا تنها پذيرفت و گواه ديگرى را با من نخواست ؟ گفت چرا گفت من براى خدا گواهى مىدهم كه شنيدم رسول خدا ( ص ) ميفرمود خاندان من ميان حق و باطل را جدا ميكنند و همانا پيشوايانى هستند كه از آنها پيروى مىشود . سپس ابو الهيثم بن تيهان از جا برخاست و گفت اى ابا بكر من گواهم كه پيغمبر براى نطق ايستاد و على را بلند كرد ؛ انصار گفتند همانا او را براى خلافت و جانشينى بلند كرده ، برخى گفتند او را بلند كرده براى آن كه مردم بدانند كه سر كار هر كسى است كه پيغمبر سركار و آقاى اوست و سپس پيغمبر ( ص ) فرمود بدانيد كه خاندان من ستاره‌هاى اهل زمينند آنها را پيش داريد و كسى بر آنها پيش نيفتد .