الشيخ الصدوق ( مترجم : كمره اى )

144

الخصال ( فارسى )

رسيد كه برخى از آنها ميگفتند اگر على اين پيشنهاد را نپذيرد او را چون زاده عفان بكشيد يا خود و خاندانش را بمعاويه تسليم كنيد . خدا ميداند من هر چه ميشد تلاش كردم و هر چه ميتوانستم كوشيدم كه برأى من كار كنند و نكردند به آنها گفتم باندازهء دوشيدن يك شتر يا دويدن يك اسب به من مهلت دهند تا كار را تمام كنم اجابت نكردند جز همين بزرگوار ( با دست خود اشاره به مالك اشتر كرد ) و پيروانش و جمعى از خاندان خودم ، به خدا مانع از تعقيب فكر روشن خودم ترس از كشته شدن اين دو تن بود ( با دست مبارك اشاره به حسن و حسين ) كرد تا مبادا نژاد رسول خدا منقطع شود و باز ترس از كشته شدن اين و آن ( با دست مبارك اشاره به عبد اللَّه بن جعفر و محمد بن حنفيه ) كرد چون ميدانستم اگر بخاطر من نبود در اين خطر نمىافتادند ناچار تن به قضاى خدا داده و درخواست ملت را پذيرفتم . چون جنگ متاركه شد و شمشير از سر دشمنان برداشته شد بجاى قرآن خود را حكم كردند و خدا را تحت اختيار خود گرفتند قرآن و مقررات آن را پشت سر انداختند ، من هرگز كسى را در دين خدا حكم نميدانستم زيرا حكميت بشر در دين خدا بدون شبهه و ترديد خطا است ولى اين ملت جز بقرار حكميت راضى نشدند . در اين صورت خواستم مرد دانشمند و فهميده‌اى از خاندان خود يا سائر قبائل تابعه كه عقلمند و مورد وثوق و ديندار است از طرف خود حكم كنم هر كس را نام بردم زاده هند نپذيرفت هر مطلب حقى را به او پيشنهاد كردم سرباز زد و ما را بكمك ياران خودم با چوب ستم راند چون خواستند باصرار مرا بقبول حكمين وادارند از آنها بخداى عز و جل بيزارى جستم و اين كار را بخودشان واگذاشتم مردى را انتخاب كردند كه عمر و عاص او را فريب داد و شرق و غرب از رسوائى آن پر شد و خود از آن حكم پشيمان گشتند سپس رو باصحاب خود :