الشيخ الصدوق ( مترجم : كمره اى )

139

الخصال ( فارسى )

سگهاى حوئب ( نام آبى است در راه مكه به بصره ) به او زوزه كشيدند و نزد آنها در هر ساعت و هر موقع اظهار پشيمانى كرد ( چون پيغمبر به او خبر داده بود كه يكى از زنان من بناحق بر وصى من شورش مىكند و سگان حوئب به او زوزه ميكشند ، اى حميرا مبادا تو باشى ) با اين حال بفرمان جمعى كه علاوه از بيعت زمان پيغمبر براى بار دوم نيز با من بيعت كرده بودند بمخالفت خود ادامه داد تا بر مردم شهرستانى ( بصره ) وارد شد كه دستشان كوتاه و ريششان بلند و عقلشان كم و رأيشان فاسد بود . اين مردم همسايه ، بيابان گردان و ميزبان طوفان دريا بودند ( كنايه از سبك عقلى است ) اين يك زن زمام اين مردم بىخرد را بدست گرفت تا ندانسته شمشير آختند و نفهميده تير انداختند من در كار آن‌ها ميان دو مشكل واقع شدم اگر دست باز ميگرفتم از شورش و فساد بر نميگشتند و به حكم عقل متوجه نمى شدند و اگر برابر آنها ايستادگى ميكردم كار بجنگ خونينى كه هرگز نمىخواستم ميكشيد با زبان عذر و تهديد حجت را بر آنها تمام كردم به آن زن پيشنهاد كردم كه به خانه خود برگردد و بجمعى كه او را آورده بودند پيشنهاد كردم به بيعتى كه با من كردند وفا كنند و عهد خدا را نشكنند . من هر چه ميتوانستم از جانب خود بنفع آنها متعهد شدم با برخى از آنها ( مقصود زبير است ) مناظره كردم حق را يادآور شد و برگشت با مردم هم به همين روش وارد گفتگو شدم ولى بر نادانى و سركشى و گمراهى آنها افزوده شد چون خواستار جنگ بودند از همان در بر آنها وارد شدم جنگ بر آنها چرخيد ، شكست خوردند و حسرت بردند تلفات سنگينى بر آنها وارد شد و كشته بسيارى در ميدان جنگ بجا گزاردند ، من از روى ناچارى و بنفع مخالفين وارد جنگ شدم زيرا اگر بيش از اين بآن‌ها فرصت ميدادم كارهائى ميكردند كه اين عفو و اغماضى كه پس از پايان جنگ در برابر آنها كردم نميتوانستم بكنم اگر جلو آن‌ها را نميگرفتم بر خود و ملت خيانت كرده بودم زيرا در جرمهائى كه تصميم گرفته بودند شريك ميشدم اينها در سر داشتند كه : 1 - تا هر چه بتوانند شورش خود را در اطراف كشور اسلامى آن روز وسعت دهند و آتش فساد را تا هرجا دامن زنند .