الشيخ الصدوق ( مترجم : كمره اى )
133
الخصال ( فارسى )
باريك از همه چيز بيشتر دل مرا سوخت با آنكه در سوگوارى بزرگ و مصيبت ناگوار پيغمبر گرفتار بودم و كسى را از دست داده بودم كه جز به خداوند پس از او اعتماد نداشتم . در اين گرفتارى هم كه بدون فاصله دنبال گرفتارى پيش رسيد صبر كردم . رو باصحابش : اين طور نيست ؟ همه يك زبان چرا يا امير المؤمنين - فرمود اى برادر يهود . مقام سوم ، آن كس كه بجاى پيغمبر نشست مردى بود تا اندازهاى نرم و منصف هر روز پيش من مىآمد و عذر ميخواست و از اينكه بيعت مرا شكسته و حق مرا برده بود اظهار شرمندگى ميكرد و رعايت احترام مرا مينمود و حلاليت ميطلبيد ، روى اين زمينه من با خود ميگفتم پس از او حقى كه خداوند به من داده به آسانى و گوارا به من بر ميگردد و نبايد در جامعهء اسلام نو كه هنوز بوى جاهليت دارد و در خطر ارتداد است براى دريافت حقم جنگى بر پا كنم و جبههء مخالفى تشكيل دهم تا يكى با من همراه شود و ديگرى مخالفت كند و مبارزه از گفتار بكردار كشد ، جمعى از خواص پيغمبر را كه به خوبى ميشناختم در راه خدا و رسول و قرآن و دين او اخلاصمند و خير انديش بودند نزد من رفت و آمد ميكردند و در آشكار و نهان مرا بگرفتن حق خويش دعوت مينمودند و در يارى من جان ميدادند تا حق بيعت مرا ادا كرده باشند من ميگفتم كمى آرام و شكيبا باشيد شايد خدا به آسانى و بىكشمكش و خونريزى حق مرا به من برگرداند ، پس از وفات پيغمبر بسيارى از مردم در دين به شك افتادند و اشخاص نالايق در خلافت طمع كردند ، هر قبيله فرياد ميكرد بايد پيشوا و