الشيخ الصدوق ( مترجم : كمره اى )

129

الخصال ( فارسى )

و پهلوانان قريش و ديگران تاختيم لشكرهاى سواره نظام و پياده با ساز و برگ كامل چون كوه جلو ما در آمدند دژهاى محكم داشتند و در نيرو و افراد بر ما برترى داشتند هر كدام از آنها ميزدند و مبارز ميخواستند و در نبرد بر يك ديگر پيشدستى ميكردند هيچ كدام از همراهان من بنبرد آنها نرفت جز آنكه كشته شد ، كم كم فرياد نبرد بلند شد و چشمها چون كاسهء خون گرديد و هر كس بفكر خويش افتاد همراهان به يكديگر نگريستند و هر كدام ميگفتند اى ابو الحسن برخيز ، رسول خدا مرا از جا بلند كرد و جلو دژ آنها فرستاد هر كس از آنها بيرون شد او را كشتم هر پهلوانى عرض اندام كرد خردش كردم و چون شير بر آنها يورش بردم تا در دژ خود متحصن شدند در قلعه آن‌ها را بدست خود كندم و تنها وارد قلعه شدم جز خدا كسى يار من نبود هر مردى از آنها پديد ميشد ميكشتم و هر زنى را ميديدم اسير ميكردم تا قلعه را فتح كردم ، رو باصحابش : اين طور نيست ؟ چرا يا امير المؤمنين - فرمود اى برادر يهود . مقام هفتم چون رسول خدا متوجه فتح مكه شد خواست جاى عذرى براى آنها نماند آنها را در پايان مانند روز نخست به خدا دعوت كرد ، آن‌ها را تهديد كرد و از عذاب خدا ترسانيد وعدهء گذشت به آنها داد و آن‌ها را بآمرزش خدا اميدوار كرد و در آخر نامه سورهء مباركهء برائت را براى آن‌ها رونوشت كرد تا بر آنها خوانده شود ، سپس به همه اصحابش پيشنهاد كرد كه نامه را ببرند همه عقب كشيدند تا يكنفر آن‌ها را پيش خواند و نامه را با او فرستاد فورا جبرئيل آمد و گفت اى محمد « ص » اين نامه را يا خودت با يك تن از خاندانت برساند رسول خدا مرا خبرگزار كرد و نامهء خود را با من فرستاد تا باهل مكه برسانم ، من آمدم مكه ، مردم مكه را شما خوب ميشناسيد كسى از آنها نبود جز آن كه اگر ميتوانست هر تيكه گوشت مرا سر يك كوه بگذارد جان و مال و خاندانش را در راه آن ميداد ، من نامهء پيغمبر را به آنها رساندم و براى آنها خواندم همه با تهديد و وعيد به من جواب دادند و زن و مرد به من بدبين شدند و اظهار دشمنى و كينه‌توزى كردند ، من چنانچه ميدانيد پايدارى كردم رو باصحاب :