الشيخ الصدوق ( مترجم : كمره اى )

108

الخصال ( فارسى )

گيرى ، مرد مسلمانى همسايه كافرى داشت كه با او رفيق بود ، آن مؤمن دوست داشت كه رفيقش مسلمان شود هميشه اسلام را پيش او جلوه داد و تحبيب كرد تا مسلمان شد ، فرداى آن روز مؤمن او را از خانه‌اش بيرون كشيد و به مسجد برد براى آنكه نماز صبح را به جماعت بخواند ، نماز را خواندند : آقا بنشين تا آفتاب بزند ذكر بگو ، چون آفتاب زد : آقا خوب است امروز را روزه بگيرى و تا ظهر همين جا قرآن ياد بگيرى ، روزه گرفت و ماند نماز ظهر و عصر را هم خواند ، آقا مغرب نزديك است خوبست صبر بفرمائيد يكباره نماز مغرب و عشاء را بخوانيم و برويم با يك جان كندنى ماند تا نماز مغرب و عشاء را هم خواند و به خانه برگشت تا فردا شد رفيق رفت دنبالش كه مثل ديروز او را به كار عبادت بگيرد گفت آقا بفرمائيد برويم مسجد جواب گفت آقا ببخشيد از من دست بكش اين دين سخت است و من تاب آن را ندارم ، شما با مردم سختى نكنيد نمىدانى كه حكومت بنى اميه به زور شمشير و فشار و ستم بود و از ميان رفت ؛ حكومت ما به نرمى و دل‌جوئى و وقار و تقيه و خوش اخلاقى و ورع و كوشش است ؛ مردم را بدين خود تشويق كنيد و بمسلكى كه داريد وارد كنيد . 28 - خدا به پيغمبرش هفت خصلت داده - امام دوم در حديثى طولانى فرمود چند تن يهودى آمدند خدمت رسول اكرم ( ص ) داناتر آنها سؤالاتى از پيغمبر كرد در ضمن پرسيد ما را