الشيخ الصدوق ( مترجم : كمره اى )

253

الخصال ( فارسى )

را كشت و او همى فرياد ميزد پروردگار محمد ( ص ) مرا كشت ، مصنف اين كتاب گويد بعضى گفته‌اند در خبر ديگر در بارهء اسود گفته شده كه پيغمبر به او نفرين كرد كه خدا چشمش را كور كند و داغ فرزندش را بدلش گذارد و در آن روز آمد تا بفلان جا رسيده و جبرئيل برگ سبزى به روى وى زد كه كور شد و ماند تا خدا در روز جنگ بدر داغ فرزندش را بدلش گذاشت سپس مرد . حرث بن طلاطلة - درگاه وزيدن باد گرم از خانه‌اش بيرون رفت و باد گرم خورد و بيك تن حبشى تبديل شد و بخانوادهء خود برگشت و گفت من حرثم بر او خشم كردند و او را كشتند و همى فرياد ميكرد پروردگار محمد مرا كشت . اسود بن حرث شور ماهى خورد و سخت تشنه شد و پى هم آب نوشيد تا شكمش تركيد و مرد و همى فرياد ميكرد پروردگار محمد مرا كشت همه اينها در يك ساعت بود ، براى اينكه پيش رسول خدا آمدند و گفتند اى محمد تا هنگام ظهر به تو مهلت ميدهيم و منتظر تو ميشويم اگر از گفته خود برگشتى بسيار خوب و گر نه تو را ميكشيم . پيغمبر به خانه خود رفت و در را به روى خود بست و از گفتهء آن‌ها اندوهناك شد همان ساعت جبرئيل آمد و عرض كرد يا محمد خداوند سلام به تو مىرساند و ميفرمايد بدان چه دستور دارى آشكار او بىترس اقدام كن و كار خود را به اهل مكه اظهار نما و آن‌ها را به اسلام دعوت كن و از مشركين روبگردان فرموداى جبرئيل در همين ساعت همه‌شان پيش من بودند و مرا تهديد ميكردند گفت هر آينه ما آن‌ها را كفايت كرديم ، پيغمبر در اين موقع دعوت خود را آشكار كرد ، حديث طولانى است ، اندازه نياز از آن را نقل كرديم و همه آن را در آخر جزو چهارم كتاب نبوت نگاشتيم .