الشيخ الصدوق ( مترجم : كمره اى )
180
الخصال ( فارسى )
آنها بسته شد يكى از آنها به ديگران گفت به خدا جز راستى شما را رهائى نميدهد بايد هر كدام شما خدا را بخواند به آنچه ميداند در آن راستگو است ، يكى از آنها گفت بار خدايا اگر ميدانى كه من مزدورى گرفتم كارى براى من كرد بيك پيمانه برنج و آن را پيش من گذاشت و رفت و من آن را كشتم و از برداشت آن گله گاوى خريدم سپس آمد و همان مزد خود را از من خواست . گفتم به اين گلهء گاو بنگر و آنها را براى خود بران ، گفت همانا من پيش تو پيمانهاى برنج داشتم گفتم برو اين گاوها را ببر اينها از همانست گاوها را برد ، خدايا اگر ميدانى از ترس تو اين كار را كردم گشايشى بما بده پس سنگ شكافت ، ديگرى گفت بار خدايا اگر ميدانى من پدر و مادر پيرى داشتم و هر شب از شير گوسفندان خود براى آنها ميبردم يك شب دير كردم و چون آمدم خواب بودند از آن شير به آنها ندادم تا پدر و مادرم بياشامند بد داشتم آنها را از خواب بيدار كنم و بد داشتم كه برگردم و براى آشاميدن شير خود بيدار شوند و مرا نيابند و بالاى سر آنها ماندم تا سپيده دميد خدايا اگر ميدانى كه از ترس تو اين كار كردم گشايشى بما بده سنگ بيشتر شكافت تا آسمان را ديدند ، ديگرى گفت بار خدايا اگر ميدانى كه دختر عمى داشتم كه از همه مردم بيشتر دوستش ميداشتم و از او كام دل خواستم سرباز زد مگر اينكه صد اشرفى طلا براى او بياورم ، تكاپو كردم تا آنها را بدست آوردم و نزد او بردم و به او دادم و مرا به خود پذيرفت و چون ميان پاهايش نشستم گفت از خدا بپرهيز و مهر را بناروا مشكن من برخاستم و صد اشرفى را به او واگذاشتم ، خدايا اگر ميدانى كه از ترس تو اين كار را كردم گشايشى بما بده ، خدا گشايش بآنها داد و بيرون شدند .