السيد محسن الأمين ( مترجم : على حجتى كرمانى )
33
سيرة الأئمة ( سيره معصومان ) ( فارسي )
را . ازاينروى پيامبر دو تن از مهاجران را به جنگ دشمنان فرستاد ، اما آنان شكست خورده و بازگشتند . يكى از آن دو به دوستانش دشنام مىداد و آنان نيز او را دشنام مىدادند و ديگرى دوستان خود را سرزنش مىكرد و آنان او را سرزنش مىكردند . آنگاه پيامبر فرمود : فردا پرچم را به دست مردى خواهم داد كه دوستدار خدا و رسول اوست و خدا و رسول نيز دوستدار اويند . او حملهبرندهاى است كه از ميدان نمىگريزد و از معركه بازنمىگردد ، مگر آنكه خداوند بر او گشايشى قرار دهد . سپس على ( ع ) را فراخواند و در چشم او از آب دهان خود ريخت و بهبود يافت . چون فردا شد پيامبر پرچم را به على ( ع ) سپرد . مرحب ( از مردان نيرومند يهوديان خيبر ) درحالىكه بر سر كلاهخودى گذارده بود و بر تن زرهى داشت ، با على روبهرو شد . على ( ع ) با ضربت شمشيرى آن كلاهخود را همچون تخم مرغى درهم شكست و زره و سر او را پاره كرد تا آنكه شمشير به فلك او رسيد و همهء لشگريان صداى اين ضربه را شنيدند . آن حضرت در اين جنگ در قلعهء خيبر را كه بيست مرد از آن محافظت مىكردند ، از جاى كند . و آن را همچون پلى بر روى خندق قرار داد . چون مسلمانان از كار جنگ بازمىگشتند افراد زورمند اين در را اندكى جابهجا كردند و هفتاد تن آمدند تا آن در را به حالت اول بازگردانند اما نتوانستند و آنگاه مىبينيم كه على ( ع ) درى را كه هفتاد نفر نتوانستند بلند كنند به عنوان سپرى براى خود مىگيرد . به راستى در جهان كدام مرد شجاعى است كه تا اين حد به شجاعت و دليرى رسيده باشد ؟ در جنگ حنين على ( ع ) در كنار پيامبر قرار گرفت . و اين درحالى بود كه همهء مسلمانان از كنار او متوارى و پراكنده شده بودند . به جز ده تن كه نه تن از آنان از قبيلهء بنى هاشم بودند . على و عباس و پسر عباس در بين اين نه تن قرار داشتند . در اين جنگ على ( ع ) ابو حرول و چهل تن ديگر از آنان را به ديار عدم روانه كرد . و با فرار مشركان ، و به لطف ثبات قدم على و آن عدهء قليل ، مسلمانان دوباره بازگشتند . مسلمين با ديدن پايمرديهاى على ( ع ) ، استقامت كردند ، چرا كه از آنان ، شجاعتى همچون دلاورى كه على به خرج مىداد ، ديده نمىشد . امير المؤمنين ( ع ) در تمام پيشامدها و جنگها از مقامى شامخ برخوردار بود . در جنگهاى جمل و صفين و نهروان ، آن حضرت شخصا شركت داشت و پهلوانان نامدار را از ميان برداشت و با مردان زورمند آنان به جنگ پرداخت . در جنگ جمل هر دو لشگر روبهروى هم ايستادند و نيزههاى آنها در قلب يكديگر مىنشست . هر سپاهى كه آهنگ رفتن به سوى شتر عايشه را مىكرد ، كشته مىشد . از صداى برهم خوردن شمشيرها صدايى همچون صداى پتك به گوش مىرسيد . چون جنگ به اوج خود رسيد ، آن حضرت به تنهايى به طرف شتر ، كه با پارچهاى سبز پوشانده شده بود و مهاجرين و انصار گردش را گرفته و اطراف آن فرزندانش بودند ، يورش برد . آنگاه بر