السيد محسن الأمين ( مترجم : على حجتى كرمانى )

21

سيرة الأئمة ( سيره معصومان ) ( فارسي )

خود را به نمايش گزارده‌اى و زينت داده‌اى . هيهات ! هيهات ! من تو را سه طلاقه كرده‌ام و راهى براى بازگشت به تو نيست . دورهء تو كوتاه و خطر تو بس بزرگ و راحتى و خوشى تو بس بىمقدار و ناچيز است . آه ! آه ! از كم‌توشگى و دورى سفر و وحشت راه . » پس از اين گفتارها ، معاويه بدون آنكه بتواند خود را نگهدارد گريست . آن‌چنان‌كه اشكهايش بر محاسن جارى شد . وى اشكهايش را با آستين پاك كرد و كسانى كه در گرد او بودند نيز گريه كردند . آن‌گاه معاويه گفت . خدا رحمت كند ابو الحسن را ! قسم به خدا كه او همين‌گونه بود . اى ضرار اندوه تو بر على چگونه است ؟ ضرار پاسخ داد : مانند كسى است كه فرزندش را در كنارش سر بريده‌اند . چنين كسى نه قادر است از گريستن خوددارى كند و نه مىتواند اندوه خود را آرام بخشد ، آن‌گاه بيرون رفت . در استيعاب نقل شده است : از حسن بصرى دربارهء على ( ع ) سؤال شد ؟ او گفت : به خدا سوگند كه او براى دشمنانش همچون تيرى صائب از جملهء تيرهاى الهى بود . على مردى الهى و صاحب فضيلت و برترى در اين امت به شمار مىآيد . در پذيرش آيين اسلام بر همه پيشى جسته بود و با پيامبر ( ص ) خويشاوندى داشت . در اجراى فرمان الهى كاهل نبود و از ملامت نكوهشگران باك نداشت و از مال الهى چيزى برنداشت . عزايم قرآنى به او داده شد و از اين راه بر بهشتى زيبا دست يافت . سپس خطاب به پرسشگر گفت : « اى مردك ! على ( ع ) اين‌گونه بود . » در كتاب البيان و التبيين به نقل از عبد الملك بن عمير آمده است كه گفت : از حارث بن ابى ربيعه ملقب به قباع ، دربارهء على بن ابيطالب ( ع ) سؤال شد و وى در پاسخ گفت : هرچه مىخواستى در آگاهى از كتاب خدا و فهم سيرهء پيامبر و هجرت به سوى خدا و فرستادهء او و گشاده‌دستى در خانواده و كمك و دستگيرى در جنگها و سخاوت و جود به نيازمندان جايگاهى و الا داشت . همچنين در همان كتاب نوشته شده است كه « على بن ابيطالب ( ع ) به صعصعة بن صوحان گفت : به خدا سوگند از تو چيزى نديدم جز آنكه تو بسيار كمك مىكنى و كمتر بهره مىبرى . خداوند به تو بهترين پاداش را عنايت كند ! صعصعه به آن حضرت گفت : تو خود بهتر از آنى كه مرا وصف كردى . قسم به خداوند از تو چيزى ندانستم مگر آنكه به خداوند آگاهى و او در چشمان تو بس بزرگ مىنمايد . » در كتاب حلية الاولياء به نقل از عنبسه نحوى گفته شده است : « حسن بن ابو الحسن را ديدم درحالىكه مردى از قبيلهء بنى ناجيه در محضر او بود . آن مرد گفت : اى ابو سعيد ! شنيده‌ايم كه تو گفته‌اى : اگر على از برف مدينه مىخورد ، بهتر از آن كارى بود كه كرد . حسن جواب داد : اى پسر برادرم ! اين سخنى است ناروا كه براى جلوگيرى از خونريزى