السيد محسن الأمين ( مترجم : على حجتى كرمانى )
95
سيرة الأئمة ( سيره معصومان ) ( فارسي )
پس از رسول خدا ( ص ) براى هيچ كس ديگرى اذان نخواهم گفت . روزى فاطمه گفت : دوست دارم بانگ مؤذن پدرم را كه به اذان بلند شده ، بشنوم . اين سخن به گوش بلال رسيد و شروع به اذان گفتن كرد . چون گفت : « الله اكبر الله اكبر » ، فاطمه به ياد پدر و روزگار او افتاد و نتوانست از گريه خود جلوگيرى كند . چون بلال به « اشهد ان محمد رسول الله » رسيد ، فاطمه بانگى بر آورد و به صورت بر زمين افتاد و از حال رفت ، مردم به بلال گفتند : دست نگهدار كه دختر رسول خدا از دنيا رفت . آنان گمان مىكردند كه فاطمه مرده است . اذان ناتمام ماند . سپس فاطمه به هوش آمد و از بلال خواست كه اذانش را تمام كند . اما بلال چنين نكرد و به او گفت : اى سرور بانوان ، من از آن چه تو با خود مىكنى به هنگام شنيدن صداى اذانم ، بيمناك مىشوم . پس فاطمه هم او را از اين كار معاف كرد . » ( 1 ) از على ( ع ) روايت شده است كه فرمود : « پيامبر ( ص ) را در پيراهنش غسل دادم پس فاطمه به من مىگفت : آن پيراهن را به من نشان بده . پس چون بوى پيراهن را استشمام كرد ، از هوش برفت . من نيز چون اين حال را مشاهده كردم از آن پس پيراهن را مخفى داشتم . »