السيد محسن الأمين ( مترجم : على حجتى كرمانى )
89
سيرة الأئمة ( سيره معصومان ) ( فارسي )
ظاهرا همين امر موجب شده تا در تاريخ وفات و نيز در سال وى به هنگام ازدواج اختلافاتى پيش آيد . « و الله اعلم » . پاورقى مورخ و پژوهشگر معاصر دكتر سيد جعفر شهيدى پيرامون رحلت فاطمه زهرا ( س ) ، آورده است : دختر پيغمبر چند روز را در بستر بيمارى به سر برده ؟ درست نمىدانيم ، چند ماه پس از رحلت پدر زندگانى را بدرود گفته ؟ ، روشن نيست . كمترين مدت را چهل شب ( 1 ) و بيشترين مدت را هشت ماه نوشتهاند ( 2 ) و ميان اين دو مدت روايتهاى مختلف از دو ماه ( 3 ) تا هفتاد و پنج ( 4 ) روز ، سه ماه ( 5 ) ، و شش ماه ( 6 ) است . اين همه اختلاف ، و اين همه روايتهاى گوناگون چرا ؟ پيش از اين نوشتيم كه در چنان سالها ، تاريخ حادثهها از خاطر يكى به ذهن ديگرى انتقال مىيافت . و چه كسى مىتواند ادعا كند كه همه اين ناقلان از اشتباه بر كنار بودهاند . و اين در صورتى است كه موجبات ديگر در كار نباشد . اما مىدانيم كه در آن روزهاى پرآشوب ، از يك سو دستهبنديهاى سياسى هنوز قوّت خود را از دست نداده بود ، و از سوى ديگر مسلمانان سرگرم جنگ در داخل سرزمين اسلام بودند در چنين شرايط كدام كس پرواى ضبط تاريخ درست حوادث را داشت ؟ بر فرض كه هيچ يك از اين دو عامل ، دخالتى در اين رويداد نداشته باشد ، بدون شك دستههاى سياسى كه پس از اين تاريخ روى كار آمدند تا آنجا كه توانستهاند تاريخ حادثهها را دستكارى كردهاند . بارى به نقل مجلسى از دلائل الامامه در اين بيمارى بود كه دو تن صحابى پيغمبر أبو بكر و عمر خواستار ديدار او شدند . اما دختر پيغمبر رخصت اين ديدار را نمىداد . على ( ع ) گفت من پذيرفتهام كه تو به آنان اجازت ملاقات دهى . فاطمه گفت حال كه چنين است خانه خانهء تو است ( 7 ) هر چند ابن سعد نوشته است أبو بكر چندان با دختر پيغمبر سخن گفت كه او را خشنود ساخت ( 8 ) اما ظاهرا از اين ملاقات نتيجهاى كه در نظر بود به دست نيامد . دختر پيغمبر به آنان گفت نشنيديد كه پدرم فرمود فاطمه پارهء تن من است هر كه او را بيازارد مرا آزرده است ؟ گفتند چنين است ! فاطمه گفت شما مرا آزرديد و من از شما ناخشنودم ( 9 ) و آنان از خانه او بيرون رفتند . بخارى در صحيح نويسد : پس از آنكه دختر پيغمبر ميراث خود را از خليفه خواست و او گفت از پيغمبر شنيدم كه ما ميراث نمىگذاريم زهرا ديگر با او سخن نگفت تا مرد ( 10 ) . در واپسين روزهاى زندگى ، اسماء دختر عميس را كه از مهاجران حبشه و از نزديكان وى بود طلبيد . چنان كه نوشتيم اسماء نخست زن جعفر بن ابى طالب بود ، چون جعفر در نبرد مؤته شهيد شد به أبو بكر بن ابى قحافه شوهر كرد . دختر پيغمبر به اسماء گفت : - من خوش نمىدارم بر جسد زن جامهاى بيفكنند و اندام او از زير جامه نمايان باشد . - من در حبشه چيزى ديدم ، اكنون صورت آن را به تو نشان مىدهم . سپس چند شاخه تر خواست . شاخهها را خم كرد . پارچهاى به روى آن كشيد . دختر پيغمبر گفت : - چه چيز خوبى است . نعش زن را از نعش مرد مشخص مىسازد . چون من مردم ، تو مرا بشوى ! و نگذار كسى نزد