السيد محسن الأمين ( مترجم : على حجتى كرمانى )

30

سيرة الأئمة ( سيره معصومان ) ( فارسي )

- با هم به درون حجره رفتيم . - دخترم چطورى ؟ - درد مىكشم به علاوه گرسنه هم هستم . - راضى نيستى كه سيدهء زنان جهان باشى ؟ - پدر مريم دختر عمران ؟ مگر او سيدهء زنان نيست ؟ او سيدهء زنان عصر خود بود ، تو سيدهء همه زنانى و شوهرت در دنيا و آخرت بزرگ است . اين عمران كه پيغمبر را تا خانه زهرا ( س ) همراهى كرده و شاهد اين ماجرا بوده ، از تيرهء خزاعه و از كسانى است كه پس از جنگ خيبر مسلمان شد از روايت وى نكتهء بسيار مهمى دانسته مىشود ، و آن اينكه در اين ملاقات كه احتمالا پس از فتح مكه و يا اندكى پيش از آن است ، و وضع اقتصادى مسلمانان تا حدى بهتر از پيش شده بود ، باز خانوادهء پيغمبر در سختى به سر مىبرده‌اند ، تا آنجا كه دختر او براى پوشيدن خود جز عبايى ندارد و با پارچه‌اى كه پدرش به او مىدهد ، سر خود را مىپوشاند . ابو نعيم در آغاز فصلى كه براى ترجمهء دختر پيغمبر ( ص ) گشوده است ، زهرا ( س ) را چنين مىشناساند : « زشتى و آفتهاى اين جهان را ديد و خود را از دنيا و آنچه در آن است بريد . » روزى سلمان به خانهء دختر پيغمبر مىرود . فاطمه ( س ) چادرى بر سر دارد كه از چند جا پينه خورده است . سلمان به تعجب در آن چادر مىنگرد و اندوهگين مىشود . چرا بايد چنين باشد ؟ مگر او دختر پيشواى عرب و زن پسر عموى رهبر مسلمانان نيست ؟ سلمان حق دارد ، نزد خود چنين بينديشد . او زندگانى اشراف‌زاده‌هاى ايران و شكوه و جلال چشمگير آنان را ديده است . چون فاطمه ( س ) به ديدن پدر مىرود مىگويد : - پدر ! سلمان از چادر وصله‌خوردهء من تعجب كرد . به خدا پنج سال است من در خانهء على به سر مىبرم تنها پوست گوسفندى داريم كه روزها شترمان را بر آن علف مىخورانيم و شب روى آن مىخوابيم . او نه تنها در پوشاك و خوراك به حد اقل قناعت مىكرد و بر خود سخت مىگرفت ، كارهاى خانه را نيز به عهدهء ديگرى نمىگذاشت . از كشيدن آب ، تا روفتن خانه ، دستاس كردن ذرت يا گندم ، نگاهدارى كودك ، همه را خود به عهده مىگرفت . گاه با يك دست دستاس مىكرد و با دست ديگرى طفلش را مىخواباند . ابن سعد به سند خود از على ( ع ) روايت كند : « روزى كه زهرا را به زنى گرفتم فرش ما پوست گوسفندى بود كه شب بر آن مىخوابيديم و روز شتر آبكش خود را بر آن علف مىخورانيم و جز اين شتر خدمتگزارى نداشتيم . » با اين همه خويشتن‌دارى و زهد ، روزى پيغمبر به خانهء او مىرود گردنبندى را كه على از سهم خود ( فيء ) خريده بود در گردن او مىبيند مىگويد : دخترم فريفته شدى كه مردم مىگويند دختر محمد هستى ! و لباس جباران بپوشى . فاطمه گردن بند را فروخت و با بهاى آن بنده‌اى را آزاد كرد . ( همان / ص 84 ، 81 ) ( مترجم ) 1 ) بحار ، ج 43 ، ص 31 از تفسير عياشى . 2 ) مناقب ، ج 1 ، ص 469 . 3 ) حلية الاولياء ، ج 2 ، ص 42 و رجوع به بحار ، ج 43 ، ص 37 و مناقب ابن شهر آشوب ، ج 3 ، ص 323 و الاستيعاب ص 75 شود . 4 ) رجوع شود به الاصابه ، ج 5 ، ص 26 . و الاعلام زركلى ، ج 5 ، ص 232 . 5 ) حلية الاولياء و طبقات الاصفياء ، ج 2 ، ص 39 . 6 ) بحار ، ج 88 . 7 ) طبقات ، ج 8 ، ص 14 . 8 ) بحار ، ج 43 ، ص 27 .