صبحي الصالح ( مترجم : محمد مجتهد شبسترى )

53

مباحث في علوم القرآن ( پژوهشهائى درباره قرآن و وحى ) ( فارسى )

عايشه نيز حالت پيامبر را بهنگام آغاز شدن وحى حالتى پر از حساسيت و هشيارى توصيف كرده است . وى مىگويد : « اولين وحى كه بر پيامبر نازل شد رؤياهاى صالحه بود . او هيچ خوابى نمىديد مگر اينكه مانند صبح روشن تأويل مىشد . سپس او علاقهء شديدى به تنهائى و خلوت‌گزينى پيدا كرد . به غار حراء مىرفت و در آنجا شب‌هاى معينى را به عبادت مىپرداخت . بدون اينكه توشه‌اى براى اين ايام بردارد و گاهى نيز از پيش خديجه توشه‌اى بر مى - داشت تا اينكه در غار حراء « حق » بر او وارد شد ( در روايت ديگرى هست : تا اينكه حق به صورت غافلگيرانه بر او وارد شد . ) فرشته پيش او آمد و گفت : « بخوان » وى گفت : « من خواندن نمىتوانم . » محمد گفت در اين هنگام فرشته مرا گرفت و آنچنان سخت فشار داد كه تمام توان مرا گرفت ، سپس رهايم كرد و دوباره گفت : « بخوان » . گفتم : « من خواندن نمىتوانم » . دوباره سخت فشارم داد كه توانم را گرفت و سپس رهايم كرد و باز گفت : « بخوان » و باز من گفتم : « خواندن نمىتوانم » كه بار سوم فشارم داد و رهايم كرد و گفت : اقْرَأْ بِاسْمِ رَبِّكَ الَّذِي خَلَقَ ، خَلَقَ الْإِنْسانَ مِنْ عَلَقٍ ، اقْرَأْ وَ رَبُّكَ الْأَكْرَمُ الَّذِي عَلَّمَ بِالْقَلَمِ ، عَلَّمَ الْإِنْسانَ ما لَمْ يَعْلَمْ . ( علق ، 1 - 6 ) بخوان بنام پروردگارت كه آفرينش را آغاز كرد ، آدمى را از خون بسته آفريد . بخوان و آن پروردگار بسيار بخشنده است ، همان كسى است كه نوشتن با قلم را بياموخت . آدمى را به آنچه نميدانست دانا ساخت . پس از اين ماجرا ، محمد با اين آيات از غار برگشت و در حالى كه قلبش را اضطراب فرا گرفته بود وارد بر خديجه دختر خويلد شد و گفت : مرا بپوشانيد ، مرا بپوشانيد ، او را پوشانيدند تا اينكه وحشت از او بر طرف شد . آنگاه داستان را براى خديجه تعريف كرد و گفت : « من ازين ماجرا بر سلامت نفسم بيمناك شدم » . خديجه گفت هرگز ! سوگند به خدا كه او هيچگاه ترا خوار