صدر الدين محمد الشيرازي ( صدر المتألهين )

135

رسالهء سه اصل ( فارسى )

گر همى خواهى دل آتش فشان * دل بدان آتش رخ مهوش رسان جوهر اين آتش از اجسام نيست * آتش اجسام خون آشام نيست آتش اجسام ظلمانى بود * آتش عشق آتش جانى بود آتش عشق آتش ديگر بود * جمله آتشها ازو ابتر بود گر چه تند و مهلك و سركش بود * ليك عاشق پيشه را زان خوش بود آتش مى قبله مستان بود * صورت او معنى انسان بود گر نبودى آتش مى در وجود * مىفسردى روح مردم از خمود گر نبودى اين تف و اين سوز عشق * ور نبودى شمع جان افروز عشق پس نبودى فرق از انسان تا دواب * چون شراكت هستشان در خورد و خواب معنى آدم از آن افزون بود * كش همى جنبش سوى بيچون بود ساقيا مى ده كه مجلس شد دراز * با مخالف زين نوا چندين مساز آنكه كوشش نيست جز سوى بدن * بهر او زين نغمه و دستان مزن صحبت نا جنس سد ره بود * خاصه نا جنسى كه بس گمره بود گر نبودى جام مى با من قرين * مىفسردم من زياران چنين آن چنين ياران بنرخ كاه باد * جان فداى يار معنى خواه باد ساقيا از مى فزون كن معنيم * مستيم ده وا رهان از هستيم ساقيا از يك قدح هوشم ببر * وا رهان جان را زسحر مستمر وا رهانم از وجود خويشتن * نيست سدى همچو من در راه من نيست جرمى بدتر از جرم وجود * گر كنى توبه از اين بايد نمود از وجود خود در اول پاك شو * وانگه ار خواهى سوى افلاك شو