محمد تقي الأستر آبادي
59
شرح فصوص الحكمة
ميان صفات . بل عدم نيز از شىء انتزاع نتوان كرد ، تا او را نحو تحقّقى در ذهن نباشد . و تحقّق و تحصّل و ثبوت نباشد الّا بودن شىء منشأ انتزاع هستى . و بودن زيد مثلا منشأ انتزاع هستى « 51 » اوّل اوايل باشد ، و بودن او ممكن نه اوّل اوائل باشد ، كه اوّلا هر كس داند كه زيد موجود است و هست ، گو نداند كه ممكن است و محتاج است . پس نتواند كه وجود زيد محض انتساب باشد ، و اگر نه او را موجود ندانسته آنگه انتساب بداند ، و ما گفتيم : موجود بودن زيد و منشأ انتزاع هستى بودن او اوّل اوائل است . و نشايد كه انتساب به جاعل علت و سبب شود وجود زيد را ، كه زيد منشأ انتزاع هستى گردد ، و به سبب نسبتى و رابطهاى به علّت ، كه زيد منشأ انتزاع هستى نباشد و موجود ، معدوم ( 20 پ ) مطلق باشد . و معدوم مطلق را به هيچ موجودى نسبت و ارتباط نباشد . بل ارتباط مؤخّر باشد از بودن زيد منشأ انتزاع هستى . پس زيد موجودى نباشد الّا اعتبارى از اعتبارات هستى قائم به ذات ، و كذلك ماهيّات همه اعتبارات باشند ذات هستى مطلقه را ، و موجود مستقل همان هستى قائم به ذات باشد ، اينست آنچه گفتهاند . و پوشيده نيست كه بعد از طىّ ابحاثى كه بر مقدّمات اين دليل آيد لازم آيد ، كه حقيقت وجود مقول به تشكيك باشد ، يعنى : مشكك بود به كمال و و نقص ، و اين به اتّفاق مشائين باطل است ، چنان كه ( 124 ) مشهور است ، و ليكن شيخ اشراقى شهاب الدين به اين مايل است . بل اين سخن افحش است از آن چه حقيقت وجود حقيقت متشخّص بذاته است . و اين از عجايب است كه تجويز كنند كه امرى متشخص بذاته كامل و ناقص شود تا به آن اعتبار ماهيّات ازو منتزع شوند . و ايضا لازم آيد كه تمامى حقايق مختلفه به اعتبار از هم جدا باشند ، و
--> ( 51 ) - م « و بودن . . . هستى » ندارد .