محمد تقي الأستر آبادي

44

شرح فصوص الحكمة

ازين دو نام گمان آمد كه ايشان به دو اصل قائلند . و شايد جهال ايشان به مرور روزگار دو موجود اعتقاد كرده باشند [ 113 ] واجبى الوجود و به كفر « 31 » و زندقه افتاده . و با اين گفتند كه : نور يزدان دانا و تواناست ، و هر دانايى و توانايى كه هست پرتو نور است و يزدان ، و هر نادانى و عجز كه هست ظلمت ديو و اهرمن است . و حقيقت اين سخن چنان است كه گفتند : دو امر در ذهن معقول و متصور شود ، كه اين دو امر را سبب نبود : يكى وجود مطلق ؛ و يكى عدم مطلق . اما اينكه وجود مطلق را سبب نبود ، آنست كه سبب آن يا وجودى بود ، و يا عدمى . عدمى نتواند بود كه هرگز عدم مطلق سبب وجود نشود . و وجودى نتواند بود كه دور لازم آيد . چه طبيعت مرسله موجود علت طبيعت مرسلهء موجود نشود . و نه فرد موجود علت طبيعت مرسلهء موجود . چنان كه علت طبيعت انسان نشايد كه طبيعت انسان بود و نه فرد . اما اينكه نفس طبيعت نشود كه طبيعت متحد الوجود است با فرد ، و علت مقدم بود . و اما اينكه فرد نشود ، چه فرد اگر علت طبيعت مطلقه شود ، پس مقدم خواهد بود بر طبيعت مطلقه ، و حال اينكه متحد الوجود است يا فرد . و اين سخن را بنا بر وجود طبيعت است در خارج ، و بيان اين مفروغ عنه است در بحث تشخص . و همچنين عدم مطلق را علت نبود ، كه علتش وجود نشود ، و هم عدم . زيرا كه عدم مطلق فرض كرديم . و درين مقام وجود و موجود يكيست در معنى . پس دو اصل بىسبب با ديد آمد : عدم محض كه اهرمن خوانند ، و وجود مطلق را كه حقيقتش عين واجب است يزدان و روشنائى ، كه سبب پيدايى عالم است . و نيز گويند : چنان كه سلسلهء موجودات بالغير منتهى شود به وجود بالذات ،

--> ( 31 ) - م : واجب الوجود به كفر .