محمد تقي الأستر آبادي
30
شرح فصوص الحكمة
پس هويّت معنى وجود خارجى باشد . و مطلوب اينكه مهيّات معلوم چون انسان و فرس و حجر و فلك و عنصر را ماهيّت عين وجود و هويّت نبود . و اين به قياس خلف درست باشد ، كه اگر ماهيّت و هويت يكى بودى تصور ماهيت عين تصور هويّت بودى ، ليكن تالى باطلست ، و به بطلان تالى اشاره كرد و گفت : « و لو كان ماهية الانسان هويّته ، لكان تصوّرك ماهيّة الانسان تصورا لهويّته » . بيان اين چنانست كه گاه باشد كه تصوّر كرده شود انسان و ندانيم كه موجود است يا نه ، و استفهام كنيم از وجود . پس هر كه « ما الانسان » را داند ، يعنى : ماهية انسان را ، « ما هو الانسان » را نداند ، كه از محض تصوّر انسان تصوّر وجودش در خارج لازم نيايد . و چون هويّت عبارتست از نحو وجود خارجى ، پس برين تقدير كه هر كس انسان را تصور كند هو الانسان تصور كند . نيز لازم آيد كه هر كه تصوّر كند ماهيت انسان را تصديق كند به وجود انسان ، كه انسان نفس هويّت است ، و هويّت نحو وجود خارجى ، پس انسان نحو وجود خارجى بود ، پس در خارج موجود بود ، و از ( 10 پ ) نفس انسان تصديق به وجود انسان در خارج لازم آيد . و نه چنين است . و ايضا انسان مشخّص خواهد بود بالذات ، و هر چه مشخص بود موجود بود ، كه « الشيء ما لم يتشخص لم يوجد » ، بل شخص و وجود يكى باشد ، پس انسان موجود بود بالذات . و ايضا معدوم شىء نبود ، پس نه مشخص و نه مبهم . و انسان مشخّص بالذات بود . پس معدوم نبود ، پس موجود بود فى نفسه . پس هر كه تصور كند ماهيتى را ، تصديق كند به وجود آن ماهيّت . و اين نه چنين بود كه ممكن بود كه چيزى به ماء شارحه معلوم بود و به هل بسيطه مسئول عنه . اين سخن بنا بر آن باشد كه پيش از اين بگذشت كه جواب ماء شارحه ( 104 ) و حقيقيّه اغلب اوقات به اعتبار مختلف است ، كه قبل از تصديق به وجود سؤال از حقيقت نتوان كرد .