محمد تقي الأستر آبادي

147

شرح فصوص الحكمة

غيرى ، چون عقلى يا نفسى ، و قيام به ذات خود كه گفت : اگر در ذات واجب بود كثرت در ذات واجب لازم آيد ؛ و اگر در غير بود ، آن در صور علم باشد غير را ؛ و اگر به نفس قائم بود ، مثل افلاطون لازم آيد . پس گفت « فينبغى أن تجهد جهدك فى التخلّص من هذه الشبه ، و تتحفظ أن يتكثر ذاته ، و لا تبالى بأن يكون ذاته مأخوذة مع إضافة ما ممكن الوجود » اين سخنان صريح است كه « شيخ » قائل نيست به قيام صور علمى به ذات واجب الوجود ، بلكه واجب الوجود را واحد داند ، و ذات او را به حيثيتى كه صادر شود ازو اين صور ، ليكن هيچ معلوم نشود كه اين صور در كجاست ، و چه چيز است . چه هر گاه ذات واجب الوجود به حيثيتى باشد كه صادر شود ازو اين صور ، پس بعد از آنكه اين صور پديد آيند ؛ نسبت « عنه » به ذات واجب الوجود داشته باشند ، البته موجودى خواهند بود غير واجب . و هر موجودى غير واجب الوجود ممكن است ، و هر ممكن يا جوهر است يا عرض و يا قائم به غير است و يا متقوّم به نفس . و اين صور نتواند كه متقوم بنفسه باشد . كه مثل افلاطونى لازم آيد . و نتواند بود كه قائم بود به ذات واجب ، چه واجب الوجود محل كثرت نشود . و نتواند بود كه قائم بود به غير ذات واجب الوجود ، و اگر نه ، علم نباشد واجب الوجود را . حيرت افزايد ازين سخن و اين گفتار كه موجودى بود كه نه جوهر بود و نه عرض و نه قائم بود به ذات واجب و نه به غير . و اين است كه علامهء خفرى گفت كه صاحب « شفاء » متحيّر است در كار علم . و ايضا هر گاه گوييم كه چون صورت به غير قائم باشد ، علم خواهد بود از براى غير ، ازين سخن معلوم شد كه در علم شرط باشد قيام صور معلوم به ذات عالم ، پس ( 53 ر ) محض صدور بس نباشد . مجملا اگر صاحب « شفاء » را حيرت نباشد ، ما را خود نظر كردن در سخنان