محمد تقي الأستر آبادي
142
شرح فصوص الحكمة
ذاته كل شيء ، فهو حيّ بذاته قادر بذاته ، فيتصف بجميع صفات الكمال من غير تكثّر و لا تغيّر في ذاته . انتهى كلامه . لفظ عنصر كه در گفتار اين دانايان واقع است نيست الّا عقل اول كه آن را عقل كل گويند ، و او پيش قدماء اوايل بالاتر بود از عقول ، چه ايشان عقل نگويند الا آن را كه مشوّق نفسى بود . و هر يك از نه عقل ديگر مشوّق نفسى بود از نفوس فلكى ، و به اين اعتبار ايشان را عقل گويند ، و او را عنصر يعنى اصل و مايهء موجودات ، كه گمان ايشان اينست كه عقل كل اشياء است بالفعل . چنان كه ارسطوطاليس در ميمر آخر از كتاب « اثولوجيا » بيان كرد . و معلّم دويم در كتاب « مبادى موجودات » عقل گويد و جوهر اول خواهد ، و ثوانى گويد و ساير عقول خواهد . پس او نيز به اين جدايى اشاره كرد . و هيولى را گويند كلّ بالقوّه است ، و نفس را بالفعل نفس دانند و عقل بالقوة ، كه از مرتبهء نفسى به درجهء عقلى رسد . بلكه گويند نفس مادى بود ، و آخر مجرد شود . تفصيل اين سخن بيايد پس ازين . و اما ارسطوطاليس علم را در واجب علم فعلى گفت . و فرق ميان علم فعلى و علم انفعالى چنين گفتهاند كه « 193 » اگر صورت علمى سبب وجود معلوم شود در خارج ، علم [ 175 ] فعلى است . چون صورت انگشتر مجرّد كه در ذهن زرگر است ، و در خيال او متعيّن به نحوى از انحاى تعيّن ، و پس از آن در خارج به تعيّن مادّى صرف . و اين صورت كه در ذهن زرگر است علم فعلى است كه سبب وجود انگشتر خارجى گردد ، و به كثرت انگشتر در خارج نيفزايد ، و به كمى افراد نكاهد ، بلكه اگر صد هزار فرد پديد آمد به همه رسد ، و نقصان نپذيرد . و چنين است [ 51 ر ] افعال عقلى . و علم انفعالى آن باشد كه از موجود خارجى صورت عقلى پديد آيد ، چنان كه از افراد انسانى صورت عقلى انسان به ذهن در آيد . و گفتهاند : ابداع چون صورت
--> ( 193 ) - م « كه » ندارد .