محمد تقي الأستر آبادي

121

شرح فصوص الحكمة

كه مباينه در وضع نباشند ، چون هيولى و صورت . و امّا اينكه او را اجزاء عقلى نباشد ، گذشت آنجا كه گفتيم وجوب وجود [ را ] جنس نباشد و نوع نباشد . ( 162 ) و ضمير « هى » به « كل جزء » راجع شود به اعتبار اجزاء كه جمع است . معلم پس از بيان اثبات واجب الوجود ، ارادهء بيان علم كرد كه قدرت و اراده : بيش فلسفى عين علم باشد ، بلكه همه عين ذات باشد ، يعنى به جز ذات كه شعور قائم به ذات است ، و علم قائم به ذات ، و اراده قائم به ذات ، و اراده قائم به ذات ، يعنى ذاتى است كه اين اسماء برو افتد به اعتبار آثار چيز نباشد . پس هر گاه علم ثابت شود ، صفات ثابت باشد از سمع و بصر و حيات . پس بناى اثبات علم برين نهاد كه واجب الوجود برى است از موضوع به معنى عام كه شامل مادّه باشد ، و برى است از عوارض . پس او را هيچ پوشيدگى نباشد ، يعنى عالم بود به ذات خود . و اين گاهى بود ( 43 ر ) كه « لبس » را به باء موحده به خوانيم . و تواند بود كه به ياى مثنّاهء از تحت باشد ، يعنى او را نيستى و عدم و قوّه نبود . و هر چيز را كه نيستى و عدم و قوّه نباشد عالم است « 146 » . و اين معنى را به اين عبارت گفت :

--> ( 146 ) - در ( م ) « و هر چيز را . . . . است » ندارد .