محمد تقي الأستر آبادي
103
شرح فصوص الحكمة
كرده شد ، چنين فهميدهاند كه : غرض ارسطوطاليس از ترتيب موجودات نيست الا بيان مراتب وجود و حقيقت مانعه از بطلان و لا شيئيت . و اين كسى گفت كه ماهيّات را عوارض وجود دانست ، و گفت ماهيت از حقيقت وجودى در مراتب انتزاع يابد ، به اعتبار قوّت انيّت عقلى كه مقارن اين حقيقت شود ماهيّت عقلى انتزاع كنند . و چون قوت نفسى كه از قوت عقلى افزون است ، چه نفس نفس « 117 » بالفعل است ، و عقل بالقوه ضم شود ، ماهيّت نفسى منتزع شود . و چون قوهء طبيعى ضم شود كه افزون از قوه نفسى است ، چه طبع بالفعل طبع است ، و نفس بالقوة ؛ ماهيّت طبيعى منتزع شود . و چون قوت جسمى ضم شود كه زياده است از قوهء طبيعى ، كه جسم بالفعل جسم است ، و بالقوه طبيعت ؛ [ 154 ] ماهيّت جسمى منتزع شود . و چون قوهء هيولاى ضم شود ، كه نقصان مطلق است و عدم صرف ، كه هيولى بالفعل جسم است و بىجسميت عدم مطلق ، و اين مراتب قوه و عدم كه گفته شود همه در عقل از موجود خارجى منتزع شود ، كه عدم مقارن وجود نبود ، و اين قوت كه مقارن وجود افتد لازم وجود بود ، و در نفس امر چنين باشد ، بلكه نفس امر عبارت است ازين نظام ، و كذلك ترتيب اعرف عند الحسّ بيان كرد ، از هيولى گرفته به عقل بالفعل رسيد ، بر آن قياس كه گذشت ؛ پس اين دانا نفس را فعليت و تمامى طبيعت دانست ، و عقل را تمامى نفس ، و قائل شد كه نفس صورتى طبيعى بود ، و چون به فعل آيد نفس باشد ، و نفس عقل بالقوه چون به فعل آيد عقل باشد ، و به اتحاد نفس با عقل قائل شد . و اين سخن را و حركت در جوهر را اكثر دانشمندان جايز نداشته از دو جهت : يكى اينكه اتحاد اثنين را محال دانند ، به اين دليل كه : اگر اثنين متحد شوند ، شخص هر دو باقى باشد ، ( 37 پ ) يا نه ؟ اگر باقى بود ، اتحاد نباشد . و اگر
--> ( 117 ) - در ( م ) يك بار آمده است .