محمد تقي الأستر آبادي

98

شرح فصوص الحكمة

اينكه گفتيم صورت از مادهء انسانى باشد ، از آن گفتيم كه لفظ « از » در ماده و صورت اقرب است به معنى مقصد ، چنان كه لفظ « در » در مكان و جسم . پس از طى اين سخنان گوييم : به كليه كه امور ماديه خواه نسبت به هيولى اولى گوييم ، و خواه به هيوليات ثانيه ، چنين باشد كه اشخاص ايشان را در خارج عوارض من حيث المادة يا استعداد ماده عارض شود ، چون لون مطلق كه لازم انسان است ، و اين لون عارض حقيقت انسان نباشد ، بل در خارج عارض انسان شود ، من حيث المادة . و انسان در خارج به صورت انسانى بالفعل انسان بود ، و صورت انسان خارجى به سبب تحصيل مادهء انسان خارجى باشد من حيث انه مادة الانسان . و اين حالت از آن باشد كه از مادهء انسانى انسان ايجاد كند ، چنان كه جسم از مادهء جسمى پديد آورد . و چون فاعل امرى مفارق است و مباين هر دو ، تواند بود كه قائم باشند اين دو موجود به او به اين نحو ارتباطى كه در ميان ايشان انداخته باشند ، به اينكه اولا صورت را در خارج ايجاد كند ، و او با صورت معا علّت شوند هيولى را ، تا لازم آيد كه صورت بشخصه مقدم بود بر هيولى . بلكه به صحابت شخص باشد به هر معنى سابق بود ديگرى و هر شخصى را ، و تشخص را دخل نباشد . چون وجود ماهيّت كه دخل در لوازم ندارد . هر چند ثبوت لوازم در حال عدم نباشد ، و فاعل در خارج چون صورت بالفعل موجود [ 151 ] كند از ماده كند . چنين كه آنچه متعلّق جعل شود صورت باشد ، و مستتبع اين افتد قوّتى كه صورت به آن تمام الوجود در خارج محصل « 110 » شود . و اين ترتب در عقل باشد . و اين طور ارتباط هر گاه فاعل مفارق بود ، چرا جايز نباشد در امور مفارق الذات كه هيچ يك بىديگرى نباشند . و چون جدا متصور شوند چنان باشد كه صورت انسانى جدا از مادّهء انسان متصور شود . و اين محال باشد . و اينست كه بعضى دانايان گفتند : صورت و هيولى را ربط اتحادى است ،

--> ( 110 ) - م : متحصل .