محمد تقي الأستر آبادي

66

شرح فصوص الحكمة

يكى از دانايان در اول كتاب خود فصلى زياده كرد به اين مضمون كه هيچ يك از فلاسفه به حدوث ذاتى به معنى معيت ميل نكرده‌اند و نگفته كه معيّت است ميان واجب الوجود و عالم . و مستند به گفتار ارسطوطاليس شد در « منطق » كه گفت : مسألهء [ قدم و حدوث ] عالم جدلى الطرفين است . و حقيقت سخن ارسطوطاليس از گفتار معلم ظاهر است كه نزاع در قدم ذاتى است و حدوث ذاتى ، نه حدوث به اين معنى كه عدمى متخلل شود ميان علت اولى و عالم لا به زمان ، همانا اين دانا خواست كه آراى فلسفى را همه با شرع يكى كند ، و گويد : صدق است . و حق اينست كه گويند [ 128 ] آنچه از افلاطون منقول است كه : « سقراط حبيبنا و الحقّ حبيبنا . فاذا تخالفا ، فالحقّ أحقّ بالاتباع » . دويم : حدوث است كه عالم را مبدئى قرار دهند ، و سلسلهء فواعل را منتهى سازند به فاعل بالذات موجود كه او را فاعلى و سببى نيايد . « 57 » و اين حدوث كه عبارت است از استناد به علت دو طور گفته‌اند : يكى آنكه در خارج مع باشد با علت ، و عقل انتزاع كند تأخّر در هر مرتبه را ، به اين معنى كه نظام وجود مدام موجود باشد ، و يكى پيش و ديگرى پس نبود در خارج وجود . عقل ملاحظهء نظام كند ، بعضى از اين نظام مقدّم بود بر بعضى . به اين معنى كه اولى به وجود بود ، و علت ديگرى ، هر چند در خارج اين اولويت و اقدميت نباشد ، و چيزى موجود نشده باشد بعد ما لم يكن ، كه هر چيز الّا حوادث زمانى مدام باشد ، ليكن به حيثيتى خاصّ كه عقل را ياراى انتزاع عليت و معلوليت بوده باشد . اين مذهب ارسطوطاليس است و تابعانش چون فارابى و اسكندر و ثامسطيوس و ابو على سينا و اكثر فلاسفه و بعضى .

--> ( 57 ) - م « و » ندارد .