الشيخ السبحاني

49

فرازهايى از تاريخ پيامبر اسلام ( فارسى )

هدايت نمود . سپاه ابرهه آنجا را اردوگاه خود قرار دادند و به رسم ديرينه « ابرهه » ، يكى از سرداران خود را موظف كرد كه شتران و دام‌هاى تهامه را غارت كند . از جمله شترانى كه مورد دستبرد قرار گرفت ، دويست شتر بود كه به عبد المطلب تعلق داشت . سپس سردار ديگر خود را به نام « حناطه » ، مأمور كرد كه پيام وى را به پيشواى قريش برساند ، و به او چنين خطاب كرد : « قيافهء واقعى ويران ساختن كعبه در نظرم مجسم مىشود ! و مسلماً در آغاز كار ، قريش از خود مقاومت نشان خواهند داد ؛ ولى براى اين‌كه خون آنان ريخته نشود ، فوراً راه مكه را پيش مىگيرى ، و از بزرگ قريش سراغ گرفته و به وى مىگوئى كه هدف من ويران كردن كعبه است ، و اگر قريش از خود مقاومت نشان ندهند ، از هرگونه تعرض مصون خواهند ماند » . مأمور « ابرهه » ، وارد مكه شد . دسته‌هاى مختلف قريش را كه ، گوشه و كنار مشغول مذاكره دربارهء اين جريان بودند ، مشاهده كرد . چون از بزرگ مكه سراغ گرفت ، او را به خانهء « عبد المطّلب » هدايت كردند . « عبد المطّلب » ، پس از استماع پيام ابرهه چنين گفت : ما هرگز در مقام دفاع نخواهيم آمد . كعبه ، خانهء خداست ، خانه‌اى است كه بنيان آن را « ابراهيم خليل » پىريزى كرده است ، خدا هر چه صلاح بداند همان را انجام خواهد داد . سردار ابرهه هم ، از منطق نرم و مسالمت‌آميز بزرگ قريش كه از يك ايمان درونى واقعى حكايت مىكرد اظهار خوشوقتى كرد و درخواست نمود كه موافقت كند تا همراه او به اردوگاه ابرهه بروند . عبد المطّلب به لشكرگاه ابرهه مىرود وى ، با تنى چند از فرزندان خود به لشكرگاه « ابرهه » روانه شدند . متانت و وقار ؛ عظمت و بزرگى پيشواى قريش مورد اعجاب و تعظيم ابرهه قرار گرفت ، تا آنجا كه از تخت خود فرود آمد ، و دست عبد المطلب را گرفت و در كنار خود نشاند ؛ سپس با كمال ادب به وسيلهء مترجم از عبد المطلب سئوال كرد ، كه چرا به اين جا آمده است ، و چه مىخواهد ؟ وى در پاسخ او چنين گفت : شتران تهامه و