داود بن علينقى وزير وظايف

93

سفرنامه ميرزا داوود وزير وظايف ( فارسى )

پرمداخل بسيارى ، هر كس يك زمين وسيعى را گرفته ، و دور آن را محوطه‌اى از شاخه مغيلان ، به ارتفاع يك ذرع كشيده ، چند خانه از نى - كه خودشان كوخ مىگويند - هم در او ساخته‌اند ، جمّال هر كس را به هر كاروانسرا برد ، چون شب بود ، ما در يك كنار افتاده ، يك طرفمان ديوار ، و يك طرف را هم كجاوه‌ها را و مفرش‌ها را گذاشته ، حصارى براى خود ساختيم ، روز قدرى گرم شد ، چون آفتاب بود ، ولى شب سرد بود ، چون مُحرم بودم ، سرما مىخوردم ، لحاف و پتو بالاى خود انداخته بودم ، باز هم هوا سرد بود ، شب را بعد از صرف چاى و خواندن نماز ، قدرى پلو و هندوانه داشتيم ، تخم مرغ هم از قرار چهار عدد يك قران خريده ، نيم رو كرده خورديم ، در وسط محوطه ، چند خمره آب گذارده بودند براى آب ، يك ساعت از شب قدغن كردند كه حاج از محوطه خارج نشود ، تا به صبح اول آفتاب ، صداى حاضرباش بلند بود ، در محوطه پهلوى محوطه ما ، بچه عرب تا اول آفتاب ، لاينقطع على الاتصال فرياد مىكرد به آواز ، و از محوطه‌هاى اطراف به او جواب مىدادند ، اگر از يك محوطه جواب نمىرسيد ، صاحب محوطه را به اسم صدا مىزد و مىگفت : عجايب هل نمت ؟ آيا خوابيده‌اى ؟ و تا اول آفتاب اين بچه صدا زد و ابداً تغييرى در صداى او به هم نرسيد ، و همه را مىگفت ، نخوابيد و حاج را نگاهدارى كنيد . بعضى اوقات هم با او بلند شوخى مىكردند و مىگفتند : « يا قَوّادُ نَحْنُ مُنْتَبِهُون » يعنى اى جاكش ما بيداريم ! صبح را نماز خوانده و حركت كرديم ، به عين مثل روز قبل به نظام و قاعده آمديم ، دو سه فرسخى « مكه » در كنار راه دهى ديده شد ، كه نخل زيادى و زراعت بسيارى داشت ، اسم او را پرسيدم ، گفتند : « زفّه » نام دارد ، از او كه به قدر نيم فرسخ گذشتيم ، وارد شديم به حرم ، علامت و برجى در دو طرف راه ساخته‌اند ، سربازخانه مختصرى هم در پاى برج طرف دست چپ هست ، نزديك به حرم پياده شدم ، غسل كه ممكن نبود ، به جهت اينكه اولًا : آن روز خيلى سرد بود ، خوف ضرر در غسل بود ، به علاوه قافله هم صبر نمىكرد ، آب هم نبود ولى باقى مستحبات دخول حرم را به جاى آورده ، داخل حرم شده ، شكر خداوند را به سلامت و توفيق و سعادت كرديم .