داود بن علينقى وزير وظايف

82

سفرنامه ميرزا داوود وزير وظايف ( فارسى )

حقير خيلى به آنها احترام مىكردم ، به حقير رسيدند و در حالى كه ساعت بسيارى خريده بودم ، ديدند تعريف كردند و قيمت پرسيدند گفتم ، آن وقت بناى التماس را گذارده ، كه ديروز آنچه خريده‌ايم مغبون شده‌ايم و خواهش داريم فردا ما را با خود ببريد مغازه ، و براى ما ساعت بخريد ، حقير هم پذيرفتم و فردا صبح آنها را برداشته رفتم به مغازه ديروز ، خيلى جوانكى معقول و مؤدب و درست بود ، ساعت بسيارى آورد ، باز خودم سه دستگاه ساعت ، يكى طلا و دو نقره خريدم ، آنها هم دو سه نفر بودند ، پانزده دستگاه خريدند ، سه طلا و دوازده نقره ، وقتى كه ساعت‌ها را بست و ساعت‌هاى خود را جمع آورى كرد ، گفت يك دستگاه ساعت نقره من نيست و جاى خالى آن را نمود ، حقير اول خيلى تعجب و انكار كردم ، با كمال معقوليت گفت پيشكش شما باشد ، اما بدانيد دروغ نمىگويم ، با آن معقوليت كه گفت ، حجه فروش « 1 » همراه ما بود ، حقير با خود خيال كردم مىشود ، اين حجه فروش دزديده باشد ؟ به او گفتم : ما را گردش كن . خيلى انكار كرد كه نمىكنم ، حقير بر اصرار افزودم و دست كردم از جيب خود دستمال خود را در آوردم ، فورى به دست حقير چسبيد و به تركى گفت : من از شما خاطر جمع هستم و من را خجالت ندهيد . حقير گفتم كه اين حجه فروش را گردش كن ، گفت خير او هم نبرده است ! ! گفتم : پس كه برده است ؟ اشاره كرد به شخص محترمى كه همراه ما بود ، گفتم با كمال تعجب كه قطع دارى ؟ گفت بلى . گفتم : گردش كن ، گفت به احترام شخص شما گردش نمىكنم ، و از ساعت گذشتم ، اگر مىخواهيد بدانيد كه من راست مىگويم ، آدم خود را بگوييد گردش كند ! حقير آدم خود را با كمال خجلت و عجب گفتم ، آقا را گردش كن ، جيب‌ها را گردش كردند و ساعت پيدا شد ! ! نگذاشتم ساعت را از جيب مبارك آقا درآورند ، پولش را گرفته دادم ، و گويا « اسلامبول » را بر مغز حقير كوبيدند . وقت خداحافظى ، صاحب مغازه خيلى از حقير معذرت خواست ، آمدم منزل ، در

--> ( 1 ) - حجّه به معنى يك بار حج كردن است و شايد در آن زمان حجّه فروش اصطلاحى براى حمله دار بوده‌است .