داود بن علينقى وزير وظايف

26

سفرنامه ميرزا داوود وزير وظايف ( فارسى )

را بر زبان آورده ، ادلّه و براهين عرض كرده و قدرى از لزوم و محسّنات حركت خود معروض داشته ، به زحمت زياد قدرى راضى شدند و فرمودند : استخاره كن . عرض كردم كه استخاره مساعدت كرد ، مرخص خواهيد فرمود ؟ فرمودند : بلى ، آن وقت هر دو استخاره را عرض كرده و آيات [ استخاره ] را تلاوت كردم ، شرحى هم در دل‌سوختگى خود ، به جهت فوت جوان ناكام خود و اهل منزل عرض كردم ، كه اگر اجازه ندهيد آن بيچاره تلف خواهد شد . فرمودند در اين صورت منع نمىكنم ، ولى ميل نداشتم كه در اين زمان ، شما مهاجرت و مسافرت كنيد . غنيمت دانسته در اطاق كه جلوس شد ، فورى فهرست مطالب و عرايض خود را دادم ، جناب متولى مسجد هم بود ، فرمودند كه « بهاء التوليه » عزيمت « مكه » كرده است ، و مطالبى خيلى سهل ، از ما خواهش كرده است و خيلى اظهار مرحمت كردند و همهء مطالب را قبول كرده ، و دست خط دادند ، دعا كردم ، تا قريب به صبح ، آنجا بوده و مراجعت به منزل كرده ، از روز بعد آشكارا در صدد تهيه بر آمد [ م . ] روز عيد رمضان « حاجى غلامحسين » و « كربلائى محمدحسن » و ساير آدم‌هاى خود راكه از « نيشابور » خواسته بودم رسيدند ، قدرى پول آوردند ، از روز بعد از عيد رمضان ، در صدد وتهيهء حركت برآمده و كارهاى خود را منظم كرده ، وتذكره [ تهيّه ] وارّابه « 1 » كرايه كردم . خادم باشى روز پنجشنبه هفتم شهر شوال به طالع « جوزا » « 2 » ، از منزل خود به مباركى و ميمنت ، به منزل جناب شريعتمدار « حاجى ميرزا عبدالمجيد » خادم باشى ، كه برادر زن و پسر عمو بود ، نقل مكان كردم و از راه حرم محترم رفته ، زيارت كرده ، شب را منزل جناب « خادم‌باشى » ، شام صرف شده ، خوابيدم . صبح برخاسته ، بعضى كارهاى خود را وارسى نموده ، نظم دادم و مشاغل و كارهاى شخصى و مذهبى و وارثى امورات خود را ، به فرزندم « ميرزا على نقى » كه پسر بزرگتر و بيست سال عمر دارد ، واگذار نمودم ، كه به

--> ( 1 ) - ارّابه به فتح حمزه و باء به معنى گارى و دوچرخه است كه براى حمل و نقل به كار گرفته مىشود . در متن كتاب « عرّابه » نوشته شده كه غلط است . ( 2 ) - سومين ماه از دوازده برج فلكى مطابق با خرداد ماه است .