داود بن علينقى وزير وظايف
231
سفرنامه ميرزا داوود وزير وظايف ( فارسى )
فورى گفتم : سر يخدانها را باز كنند ، قدرى از اسباب ما را ملاحظه كرده بود و چيزى گمرك نكرده بود ، سواى هفتاد هشتاد فشنگ ساچمه ته پر و يك قبضه تفنگ ساچمه زنى [ كه آن ] را برداشته ، برده بودند گمرك . بعد از ساعتى تفنگ را پس آوردند ، ولى فشنگها را نگاه داشته بودند كه قدغن است . نزديك غروب رفتم به راه رفتن كنار رودخانه ، از اتفاق « 1 » « نواب محسن ميرزا » مدير گمرك « قصر » را ملاقات كردم ، مىرفت به راه رفتن . بعد از سلام و عليك حكايت فشنگ را به او گفتم و گفتم تفنگ بيكار مىشود ، معقوليت كرد فورى فرستاد فشنگها را از گمرك آوردند و به ما داد . حاكم « قصر » ، « شيرخان » نامى بسيار بانظم است ، از امشب ، شب بناى حركت شد . ده سوار « شيرخان » همراه كرد ، تا اول خاك خودش با ما همراه آمدند ، بدون اينكه چيزى مطالبه كنند . « حسن آقا » نامى از آقايان تبريز كه چند سال بود در « نجف اشرف » مشغول تحصيل بوده است ، حالا مراجعت به « تبريز » مىكرد . براى گمرك كردن اسباب خيلى داد و فرياد كرد ، ولى ثمرى نكرد . باز هم اسباب او را گشوده ، ملاحظه كردند ، آدم بدى نبود تا « كرمانشاهان » با ما بود ، اخلاق خوبى داشت ، ولى تحصيل چندانى نكرده بود . از « قصر » تا « كرمانشاهان » مطلب تازه نبود كه نوشته شود . الا اينكه هوا منزل به منزل بهتر و سردتر مىشد . به خصوص در « كرند » « 2 » كه هواى عجم ملاحظه شد ، غوره و بادنجان و جوجه را شب « 3 » خورديم . جاى خوبى هم داشتيم . ورود به كرمانشاه روز دهم ماه جمادى الاولى وارد « كرمانشاه » شديم . منزلى كرايه كرديم ، چهار روز در « كرمانشاه » توقف شد مكارى را كه خيلى بد بود و در هر منزل ، يا او را فحش مىدادم يا كتك مىكردم ، چون هم مالهاى خوب نداشت و هم خودش بد ذات بود ، عوض
--> ( 1 ) - در متن اتفاقات آمده است . ( 2 ) - در متن « كرن » آمده است . ( 3 ) - در متن « شب را » نوشته شده است .