داود بن علينقى وزير وظايف
218
سفرنامه ميرزا داوود وزير وظايف ( فارسى )
فرستاده بودند ، پوشيده رفتم منزل ايشان ، روز پنجشنبه بود مجلس روضه داشتند ، روضه را مستمع شده ، بعد از اتمام رفتم منزل . در بين راه خاطرم آمد از « مرحوم ملاعلى » معلم حقير كه هميشه دعا مىكرد و مىگفت : ان شاء اللَّه در نهر فرات غسل كرده ، شب جمعه به زيارت « حضرت ابى عبداللَّه » مشرف شوى ! ديدم بحمداللَّه مستجاب شده است . خداوند را شكر كرده و براى او طلب مغفرت كردم . منزل ما بد منزلى نيست ، دم « تلّ زينبيه » زير بازارچه و متعلق به خود « جناب شيخ » است . ديگر بعد از اين تفصيل شهرها را نخواهم نوشت ، چون بيشتر مردم ديدهاند ، فقط وقايع مهمهء متعلقهء به خود را مىنويسم . حكايت عجيبه از حكايت عجيبه ، [ يك ] فقره دزدى بود كه بين « فلوجه » و « مسيّب » واقع شد . شبى كه از « فلوجه » به « مسيّب » مىآمديم گفتند كه هميشه هم در اين نقطه دزد هست ، بعد از خوردن غذا در ساعت چهار و خوابيدن ، دو قبضه تفنگ ته پر و ششلولى كه بود ، پهلوى خود گذارده خوابيدم . همه اهل « شنخشور » هم خوابيده بودند ، مگر سه نفر ملاح . يك مرتبه ديدم صداى مهيب بلندى از « عمران » مىآيد كه كسى را فحش مىدهد و مىگويد : چه مىخواهى از ما ؟ فورى برخاستم ، ديدم طراده كوچكى گرد ، كه مثل سبدى مىماند و بيرون او قير اندود است و اين قسم طراده را قُفَّه مىگويند روز ديده بودم ، يك نفر پارو مىزد و در كمال عجله حركت مىكند . ديدم دو نفر تفنگ در دست دارند و يكى هم پارو مىزد و مثل برق به طرف ما مىآيند و به « عمران » [ مىگويند ] لاتخف لاتخف . به محض برخاستن تفنگ را از پهلوى خود برداشتم و يكى را دادم به « حاجى محمود » ، اهل شنخشور هم همه بيدار شده و برخاسته بودند ، عسكر هم تفنگ خود را برداشته ، دويده بود به شنخشور ما ، كه نزديك بود كه خود را به همان شنخشور حقير برسانند و به تركى اجازه زدن از حقير مىخواست و فحش مىداد . چون استعداد و جمعيت و تفنگهاى ما را ديدند و عسكر را هم ديدند ، يكى از آنها كه تفنگ بلند در دست داشت با آنكه پارو