داود بن علينقى وزير وظايف

167

سفرنامه ميرزا داوود وزير وظايف ( فارسى )

و قبرستان سابقى اهل مدينه بوده است ، كه قبل از اسلام اموات خود را دفن مىكردند « 1 » ، و در زمان خلافت خود ، « معاويه » اين قبرستان را جزء « قبرستان بقيع » كرد ، احوالات « عثمان » را هم نوشته‌اند و حقير در كتاب خود نمىنويسم ، شرح « مدينه منوره » را بيش از اين نوشتن طولانى مىشود . روز جمعه كه از دروازه « بقيع » از حرم محترم « حضرت رسالت » بر مىگشتم ، نهار نخورده بودم ، از در « بقيع » كه رد مىشدم ، به قبه مطهره ائمه نگاه مىكردم ، جوانكى خوش لباس هم ميان كوچه مىرفت ، به عربى گفت به اين بقعه زيارت رفته‌اى ، اينجا اهل بيت رسالت مدفون هستند ، گفتم بلى رفته‌ام ، گفت اينها را مىشناسى ، گفتم البته مىشناسم خيلى بهتر از تو مىشناسم ، و خواندم شعرهاى فرزدق را به اندك تغييرى كه گفتم : هُم الّذي تعرفُ البطحاءُ وَ طْأتَهُمْ * والبَيْتُ يَعْرِفُهُمْ والحِلُّ و الحَرَمُ « 2 » نگاهى طولانى به حقير كرد و گفت : « انت رافضى » ، در جواب گفتم : إنْ كانَ رَفضاً حبُّ آلِ محمَّد * فَلْيشهِد الثَّقَلانِ أنّي رافِضِى و از هم جدا شديم . واقعه تأسف بار وقعه عجيبى كه بين « مكه و مدينه » براى ما واقع شد اين بود كه ، در روز بعد از حركت از « ابيار حسن » ، كه كم آبى و كم آذوقگى در حاج به سر حد كمال رسيد ، به خصوص در پياده‌ها و به خصوص در « مغاربه » ، در ميان كوچه متصلًا سياه‌ها مىآمدند و آب و نان مىخواستند و به خصوص وقتى كه در ميان كوچه نهار مىخورديم ، در بين طفلى پياده [ تقريباً به ] سّن دوازده سيزده ساله آمد ، تكدى كرد ، « والده ميرزا عليقلى » ، قطعه نانى براى او انداخت ، طفل ديگرى دويد كه بردارد ، اين دو به هم چسبيدند ، شترى هم كه كجاوه بار داشت رسيد ، و با دست خود بر پشت همان اولى نواخت كه افتاد ، پاى خود را هم دوباره بالاى پشت او گذاشته ، رد شد ، حقير ملتفت شدم كه صدمه‌اى به او

--> ( 1 ) - « حشّ كوكب » قبرستانى متعلّق به يهوديان و غير مسلمانان بوده كه مردگان خويش را در آن دفن‌مىكردند . از اين رو اظهار مؤلّف كه قبرستان اهل مدينه بوده صحيح نيست . ( 2 ) - اصل‌اين بيت چنين‌است : هُوَ الّذي تعرِفُ البطحاءُ وَطْأَتَهُ والبَيْتُ يَعْرِفُهُ والحِلُّ والحَرَمُ