داود بن علينقى وزير وظايف
131
سفرنامه ميرزا داوود وزير وظايف ( فارسى )
جوانكى نشسته بود ، همين كه ديد حقير داخل شدم و حالتى دارم ، برخاسته به حقير چسبيد كه تو يك مجيدى بايد بدهى ، دوازده قروش دادهاى باقى را بده ، والّابرگرد ، گويا پسر « شيبه » بود ، حقير هم فورى ريال ديگر به او دادم ، و اگر ده ليره هم مىخواست مىدادم و برنمىگشتم ، نامرد نفهميدگى كرد ، آن پيرمرد دلال آمده بود و به حقير چسبيده بود ، كه اى خان براى تو زيارت بخوانم ؟ گفتم : خودم مىدانم تا حالى براى حقير پيدا شد مىآمد و چيزى مىخواست ، آخر به او گفتم صبر كن حقير هر كار دلم مىخواهد خودم بكنم ، به تو هم چيزى كه بايد خواهم داد ، آن وقت مشغول صلواة وارده شدم ، و در زير ستون نماز خوانده ، ادعيهاى كه دلم مىخواست كردم بحمداللَّه ، حالتى خوش هم داشتم ، خداوند قبول كند و اگر اميدى به مغفرت و قضاى حوائج خود داشته باشم ، از اين شب و روز ، و روز عرفه است . تفصيل ميان خانه را نمىتوانم بنويسم ، چون درست ملتفت نشدم ، اين قدر ملتفت شدم كه سه ستون در وسط دارد ، ستونها از چوب است ، خيلى هم معطر است ، سقف هم تخته و چوب است ، در « ركن شامى » هم پلهاى از سنگ و گچ براى رفتن پشت بام دارد ، فرش خانه هم سنگ مرمر و ازاره هم سنگ مرمر منقش به سنگهاى الوان بود ، ميان خانه و سقف ، پرده و جامه داشت تا يك ذرع به زمين ، سطح هم از در بند ، دو پله بلندتر است ، بعضى جاها هم بر ديوار ، يعنى بر سنگها خطى نوشته بودند كه نخواندم ، در دمِ در هم ، صندوقى كوچك از چوب عود بود ، كه بالاى او يعنى در دور [ آن ] منبت كرده بودند ، به خط بين نسخ و ثلث ، « قبه كتاب ولايت عهد خليفه المسلمين » ، نمىدانم اين همان صندوق است كه « هارون » كتاب ولايت عهد « امين » و « مامون » و « معتصم » را گذارده بود و از آن وقت مانده است ؟ يا كتاب ولايت عهد « سلطان عثمانى » در اينجا است ؟ بين ستونها قناديل بلور بسيارى ، كه همهء مسجدالحرام از همين قناديل افروخته مىشود ، با روغن زيت آويخته بودند ، اما همه خاموش ، فقط يك شمعدان نقره كه شمع كجى داشت . در دم همين صندوق روشن بود ، و چراغ منحصر بود به همين ، يك قدرى كه ماندم و هر چه مىخواستم كردم و گفتم و گرفتم ، برخاسته سه قروش هم به آن شخص دلال كه مطوف بود داده ، بيرون آمدم .