شهربانو بيگم ( بانويى اصفهانى از دوره صفوى )

30

سفرنامه منظوم حج ( فارسى )

غرض از سبز كارش فيض بردم * ز جام چار فصلش باده خوردم جرس فرياد زد كاى دشت پيماى * بگو تا چند مىمانى در اين جاى در اين وادى گره در كارت افتاد * به محمل دم فسون تا دولت آباد سه فرسنگست ره طى كن كه شايد * شب اميد تو فردا بزايد بدان سرمنزل نيكو فرود آى * كه باشد يادگار جدّ و آباى شبانگاهان ز قزوين بار بستيم * ز تاريكى شب زنار بستيم سحرگه چون رخ خورشيد تابان * نمايان شد از آن فيروزه ايوان جمل زانو زد اندر دولت آباد * جرس منزلْ مبارك كرد فرياد كنون بشنو ز وصف دولت آباد * كه تا گردد دل غمگين تو شاد نكو سر منزل و خرم زمين است * سوادش اعظم و بس دلنشين است در آنجا لعبتان « 1 » لاله رخسار * خرامانند در صحرا و كهسار ( 3 ) همه دل از كف عاشق برون كن * دل بىصبر را از غمزه خون كن مرا ديدند چون آن ماه رويان * ستايش مىنمودندم چو شاهان همه در سجده و در پاى بوسى * شدن همچو چرخ آبدستى نشاندندم به منّت چون جهاندار * ستادندى به پا چون بندهء زار به خورد خويش هر يك ارمغانى * بياوردى ز روى جانفشانى به هر دم مجلسى بهرم مهيّا * نمودند آن بتان ماه سيما به هر كس ميهمانيم ميسّر * شدى ، افراختى بر كهكشان سر سخن كوته چنانم بال بگشاد * شدم كو شابه « 2 » اندر دولت آباد

--> ( 1 ) . به معناى خوب‌روى ، معشوق ، زيبا . ( 2 ) . شابه ، به معناى زن جوان است . سراينده بر آن است تا نشان دهد در دولت‌آباد به وى خوش گذشته ، آن اندازه كه گويى جوان شده است .