الشيخ محمد رضا المظفر ( مترجم وشارح : على محمدى )
230
أصول الفقه ( شرح اصول فقه ) ( فارسى )
بحث نسبت به « حتى جاره » مطرح مىشود . مثل : كل السمكة حتى رأسها ، يا اكرم العلماء حتى الفاسقين منهم . اما نسبت به « حتى عاطفه » اين بحث جا ندارد به جهت اينكه در « حتى عاطفه » واجب است كه غايت ، داخل در حكم مغيا باشد و اساسا معناى « عطف » همين است كه هر حكمى براى معطوف عليه ثابت شد ، همان حكم براى معطوف هم ثابت است و گرنه عطف غلط است . مثلا اگر گفتيم : مات الناس حتى الانبياء ، اين معنايش آن است كه انبياء هم مثل ساير مردم مىميرند . پس در « حتى عاطفه » حتما غايت داخل در مغيا هست حكما . دو ترقى : 1 . بلكه در « حتى عاطفه » گاهى حكمى كه براى مغيا ثابت است ، به طريق اولى براى غايت ثابت است چون غايت مصداق بارز و روشن اين حكم است بالنسبة به ساير افراد مغيا . حالا مصداق بارز بودن ، يا در جهت قوت است به اينكه كاملترين و قوىترين فرد است ؛ مثل : مات الناس حتى الانبياء ؛ كه انبيا اكمل افراد انسانند ؛ و يا در جهت ضعف است كه بارزترين فرد در ضعف و ناتوانى است ؛ مثل زارك الناس حتى الحجامون ( دلاكها ) . 2 . و بلكه در « حتى عاطفه » گاهى غايت ، اسبق است در ثبوت حكم براى او از خود مغيا . مثل : مات كل اب حتى آدم ؛ كه حكم موت ، سابق بر همهء آباء ، براى آدم عليه السّلام ثابت است . اما مقام ثانى : آيا جملهء غايى مفهوم دارد يا ندارد ؟ يعنى دلالت مىكند بر انتفاى سنخ الحكم از ما بعد غايت و خود غايت يا خير ؟ در اينجا باز دو بحث است : 1 . نسبت به ما بعد غايت ، 2 . نسبت به خود غايت . قدر متيقن از اين بحث نسبت به ما بعد غايت است ؛ اما نسبت به خود غايت ، اگر غايت داخل در مغيا باشد ، اين محل بحث نيست . و اگر داخل در مغيا نباشد ، اين هم داخل محل بحث است . پس نسبت به خود غايت بايد تفصيل داد . حال گاهى قرينهء به خصوصى داريم كه دلالت دارد بر اينكه غايت ، مفهوم ندارد . و گاهى قرائن خاص داريم دال بر اينكه مفهوم دارد . و گاهى ما هستيم و ظاهر تقييد به