سميره مختار الليثي ( مترجم : محمد حاجى تقى )
209
جهاد الشيعة في العصر العباسي الأول ( جهاد شيعه در دوره اول عباسى ) ( فارسى )
ابراهيم از ياران خود خواست كه از اسب پيادهاش كنند و در آن حال ، اين جملات را بر زبان مىراند : « فرمان خدا به اندازه معين است » ؛ يعنى ما چيزى مىخواستيم و خدا غير از اين را مىخواست . چند تن از ياران او هم جمع شدند تا از جان وى محافظت كرده و پيش روى او نبرد كنند . حميد بن قحطبه و افرادش يورش خود را شدت بخشيده و محافظان ابراهيم را وادار به عقبنشينى كردند . سپس يكى از خادمان عيسى بن موسى كنار ابراهيم آمد و سر او را از تن جدا كرد و آن را نزد سرور خود برد . « 1 » شهيد باخمرى اين بود سرگذشت دردناك ابراهيم بن عبد اللّه ، در بيست و پنجم ذى قعده سال 145 كه در آن هنگام او 48 سال داشت و قيامش از هنگام خروج تا روزى كه شهيد شد ، پنج روز كمتر از سه ماه طول كشيد . « 2 » خاطرهء جنگ باخمرى در اذهان باقى ماند و براى نسلها قصه شهادت يكى از پيشوايان علوى و خبر حلقهاى از زنجيره كشتگان آل ابى طالب نقل شد و مردمان ، اين رويداد را بدر صغرا نام نهادند . « 3 » سر ابراهيم را نزد منصور آوردند . وى نگاهى به سر انداخت و به اين شعر تمثيل جست : فألقت عصاها و استقرّ بها النوى * كما قرّ عينا بالاياب المسافر « 4 » « عصاى خود را كنار نهاد و در جاى خود آرام گرفت ، همانگونه كه مسافر با بازگشت خود ديدهاى را روشن مىكند . » طبرى روايت مىكند كه منصور بر مصيبت ابراهيم گريست ، به گونهاى كه اشكش بر گونه ابراهيم ريخت . سپس سر را مخاطب قرار داد و گفت : « به خدا اين را خوش نداشتم ، اما تو دچار بلاى من شدى و من دچار بلاى تو شدم . »
--> ( 1 ) . همان ، ص 261 - 262 / اصفهانى ، مقاتل الطالبيين ، ص 347 - 349 . ( 2 ) . تاريخ طبرى ، ج 6 ، ص 262 . ( 3 ) . اصفهانى ، مقاتل الطالبيين ، ص 365 . ( 4 ) . تاريخ يعقوبى ، ج 2 ، ص 456 .