سميره مختار الليثي ( مترجم : محمد حاجى تقى )
166
جهاد الشيعة في العصر العباسي الأول ( جهاد شيعه در دوره اول عباسى ) ( فارسى )
رباح در اواخر ماه رمضان سال 144 به مدينه رسيد و بىدرنگ به دار مروان رفت كه عبد اللّه بن حسن از زمان زياد بن عبيد اللّه در زير گنبد آن خانه ، زندانى بود . رباح يكى از علويان را ، كه حسن بن زيد نام داشت ، نزد زندانى فرستاد تا محل اختفاى فرزندش محمد را از او جويا شود . عبد اللّه به او گفت : « اى پسر برادرم ، به خدا قسم ابتلاى من بزرگتر از ابتلاى ابراهيم عليه السّلام است ؛ چرا كه خداى تبارك و تعالى به ابراهيم امر كرد فرزندش را ذبح كند و اين طاعت خدا بود ، با اين حال ، ابراهيم گفت : " إِنَّ هذا لَهُوَ الْبَلاءُ الْمُبِينُ " « 1 » و شما از من مىخواهيد كه فرزندانم را به اين مرد تحويل دهم تا آنان را بكشد ، و اين معصيت خداى بزرگ و عزيز است . » « 2 » سپس رباح خود به زندان نزد عبد اللّه بن حسن رفت و به او گفت : « اى پيرمرد ! به خدا امير مؤمنان مرا به سبب خويشاوندى نزديك يا خدمتى كه از پيش به او كرده باشم به كار نگرفته است ، به خدا آنطور كه زياد و ابن قسرى را بازيچه خود كردى ، نمىتوانى مرا به بازى بگيرى ، به خدا بايد دو پسرت محمد و ابراهيم « 3 » را نزد من بياورى ، و گرنه جانت را مىگيرم . » رباح باوجوداين تهديدها نتوانست از پيرمرد زندانى جوابى بگيرد . او بر والى قبل از خود ، يعنى محمد بن خالد قسرى سخت گرفت ، و او را دستگير و در غل و زنجير كرد و دستور داد به شدت تازيانهاش بزنند . پس از آن در جمع مردم مدينه بر منبر رفت و خطبهاى خواند كه اين خطبه ما را به ياد سخنان حجاج بن يوسف ثقفى در مسجد كوفه مىاندازد . « 4 » رباح در خطبهء خود چنين گفت : « اى مردم مدينه ! بدانيد من افعى فرزند افعى ، عثمان بن حيّان ، و پسرعموى مسلم بن عقبهام ؛ همان كه كشتزار شما را نابود كرد و مردان شما را مجازات كرد . به خدا قسم ! چنان مدينه را از زندگان خالى كنم كه حتى سگى در آن فرياد نكشد . » « 5 »
--> ( 1 ) . صافات : 106 . ( 2 ) . تاريخ طبرى ، ج 6 ، ص 168 . ( 3 ) . اصفهانى ، مقاتل الطالبيين ، ص 216 . ( 4 ) . ابن قتيبه ، الامامة و السياسة ، ج 2 ، ص 31 . ( 5 ) . تاريخ يعقوبى ، ج 2 ، ص 452 .