سميره مختار الليثي ( مترجم : محمد حاجى تقى )

163

جهاد الشيعة في العصر العباسي الأول ( جهاد شيعه در دوره اول عباسى ) ( فارسى )

از سوى ديگر ، منصور به اين نتيجه رسيد كه ترساندن علويان و زندانى ساختن عبد اللّه بن حسن و خانواده‌اش سودى ندارد ، ازاين‌رو ، بر آن شد كه براى يافتن محل اختفاى محمد از در مكر و حيله وارد شود ، بنابراين ، از جانب شيعيان نامه‌اى براى محمد نفس زكيه نوشت . در آن نامه ، شيعيان فرمانبرى خود را از نفس زكيه يادآورى كرده ، تقاضاى شتاب در آشكار كردن قيامش داشتند . منصور اين نامه را با اموال و هداياى فراوان به فردى داد تا به زندان نزد عبد اللّه بن حسن ببرد و عبد اللّه را از مضمون آن آگاه كند . عبد اللّه كه فريب خورده بود ، به آن مرد گفت : « فرزندش نفس زكيه در كوه جهينه مخفى است و از او خواست كه نزد على بن حسن برود تا او وى را به مكان اختفاى نفس زكيه راهنمايى كند . اگر يكى از كاتبان منصور ، كه شيعه مذهب بود ، به وسيلهء نامه ، عبد اللّه را از مكر منصور آگاه نمىكرد ، حيله او كارگر مىافتاد . پس از آن ، عبد اللّه فورا يكى از مردان خود را نزد على بن حسن و محمد نفس زكيه فرستاد و آنان را از پيك منصور برحذر داشت . از اين‌رو ، فرستادهء منصور بدون نتيجه ، نزد وى بازگشت . « 1 » گفتيم كه زياد بن عبيد اللّه حارثى ، والى مدينه پيش از حركت منصور به عراق ، قول داده بود كه از مكان اختفاى نفس زكيه پرس‌وجو كند ، اما در اين كار ، سهل‌انگارى كرد . او مىدانست اگر منصور بر محمد دست يابد او را مىكشد و والى نمىخواست خون محمد بر گردنش باشد . از ديگر سو ، نامه‌هاى منصور ادامه داشت كه در آن از والى مدينه مىخواست محل اختفاى نفس زكيه را پيدا كند . اتفاق بعدى اين بود كه محمد وارد مدينه شد و زياد به استقبالش آمد و به او امان داد و باهم قرار گذاشتند كه با مردم در بازار مدينه روبه‌رو شوند . « 2 » زياد در آن‌جا خطاب به مردم گفت : « اى مردم ! اين محمد نفس زكيه است . » مردم مدينه فرياد زدند : « مهدى ، مهدى ! » ، سپس زياد رو به محمد كرد و گفت : « هر جاى زمين خدا كه مىخواهى ، برو . » « 3 » محمد به سوى عدن و سپس به سند و پس از آن به كوفه رفت و در آخر به مدينه بازگشت .

--> ( 1 ) . تاريخ طبرى ، ج 6 ، ص 163 - 164 . ( 2 ) . اين بازار در زوراء و در نزديكى مسجد قرار دارد . ( ياقوت حموى ، معجم البلدان ، ج 1 ، ص 133 ) ( 3 ) . تاريخ طبرى ، ج 6 ، ص 164 / ابن اثير ، الكامل فى التاريخ ، ج 5 ، ص 254 - 255 .