سميره مختار الليثي ( مترجم : محمد حاجى تقى )
161
جهاد الشيعة في العصر العباسي الأول ( جهاد شيعه در دوره اول عباسى ) ( فارسى )
مجلس خود دعوت كرد و عبد اللّه بن حسن هم با آنان بود . منصور رو به جانب او كرد و پرسيد : « اى ابا محمد ! مىبينم كه محمد و ابراهيم از من مىترسند ، درحالىكه مايلم نزدم بيايند تا به آنها صله بدهم و امر ازدواجشان را فراهم آورم و با من مأنوس باشند . » عبد اللّه زمانى طولانى ساكت ماند ، سپس گفت : « اى امير مؤمنان ! به حق تو سوگند ، من از آنها و محل اقامتشان خبر ندارم و اكنون از دسترس من دورند . » « 1 » منصور بهتر ديد كه خويشتندارى كرده ، در كار عبد اللّه عجله نكند . اصفهانى مىگويد : در آن روز ، منصور غذا نخورد و وقت خود را به امر پذيرايى از عبد اللّه بن حسن و پرس و جو در كار فرزندانش صرف كرد . او در پرسش از محل اختفاى فرزندان عبد اللّه اصرار كرد و عبد اللّه نيز سوگند خورد كه از آن خبرى ندارد ، پس منصور گفت : « چنين مكن ، اى ابا محمد ! چنين مكن ، اى ابا محمد ! » « 2 » سپس عبد اللّه بن حسن از منصور اجازه خروج خواست . او پنهانى نزد سليمان بن على عباسى آمد و گفت : « برادر ! بين ما پيوند و خويشاوندى است ، نظرت دربارهء آنچه بين ما و ابا جعفر مىگذرد چيست ؟ » سليمان گفت : « برادرم عبد اللّه بن على چون بر منصور شوريده ، اكنون در زندان اوست و هر لحظه ، مرگ بين ما و او سايه انداخته است . اگر منصور مىخواست از پسرت بگذرد ، شايستهتر آن بود كه از عموى خودش بگذرد . » « 3 » عبد اللّه بار ديگر با منصور روبهرو شد و در اين ملاقات ضربهاى كه حتى پشت شتر را خم مىكرد به خاندانش وارد آمد . در آن روز ، منصور با فرزندش مهدى سرگرم نامهاى بودند كه برايشان آمده بود ؛ مهدى با پدرش سخن مىگفت و كلام نامناسب بر زبان مىراند . عبد اللّه گفت : « اى امير مؤمنان ! آيا كسى را بر اين نمىگمارى كه زبانش را اصلاح كند ؟ چرا كه رفتار او همانند كنيزان است . » منصور از اين گفتار خشمگين شد و ناگهان بر عبد اللّه فرياد كشيد كه « پسرت كجاست ؟ » او گفت : « نمىدانم . » منصور گفت : « بايد او را نزد من بياورى . » عبد اللّه گفت : « اگر زير پاى من هم پنهان شده بود ، پايم را از
--> ( 1 ) . همان ، ج 6 ، ص 160 / اصفهانى ، مقاتل الطالبيين ، ص 213 - 214 . ( 2 ) . اصفهانى ، مقاتل الطالبيين ، ص 214 . ( 3 ) . ابن اثير ، الكامل فى التاريخ ، ج 4 ، ص 370 .