سميره مختار الليثي ( مترجم : محمد حاجى تقى )
149
جهاد الشيعة في العصر العباسي الأول ( جهاد شيعه در دوره اول عباسى ) ( فارسى )
مگر تو گفته بودى آنان لباسهاى سياه بپوشند ؟ آيا آنهايى را كه به عراق رفتند ، تو سبب رفتنشان بودى يا راه را نشانشان دادى ؟ اصلا از آنها كسى را مىشناسى ؟ » عبد اللّه محض به گفتار جعفر عليه السّلام قانع نشد و گفت : « اين قوم امامت پسر من ، محمد را مىخواهند ، چون او مهدى اين امت است . » امام جعفر عليه السّلام گفت : « به خدا او مهدى اين امت نيست ، و اگر به اين نيت شمشير بكشد حتما كشته خواهد شد . » عبد اللّه محض خشمگين شد و بر جعفر عليه السّلام فرياد كشيد كه به خدا مخالفت تو از روى حسد است . امام جعفر گفت : « نه بلكه به خدا آنچه مىگويم از روى خيرخواهى است ؛ چون ابو سلمه نظير نامهاى كه به تو نوشت ، به من هم نوشته بود ، ولى قاصد او اقبالى كه پيش تو يافت ، پيش من نيافت و من نامهء او را پيش از آنكه بخوانم ، سوزاندم . » عبد اللّه ، خشمگين از خانه امام جعفر صادق عليه السّلام بيرون رفت . « 1 » قاصد نزد پيشواى علوى سوم ، يعنى عمر بن زين العابدين هم رفت و نامه را به او داد و او گفت : « من صاحب نامه را نمىشناسم تا اجابتش كنم . » « 2 » قتل ابو سلمه خلال خليفه ، ابو العباس چنين ديد كه موضعى قاطع در برابر ابو سلمه اتخاذ كند ، پس خواص و نزديكان خود را براى مشاوره در كار ابو سلمه جمع كرد و آنچه را كه ابو سلمه با عباسيان هنگام ورودشان به كوفه انجام داده بود شرح داد . و اينكه مدت چهل روز آنها را از يارانشان دور نگه داشته ، همچنين خبر نامهنگارى ابو سلمه را با پيشوايان علوى بر ايشان افشا كرد . يكى از خواص عباسيان گفت : « شما چه مىدانيد ؟ شايد آنچه ابو سلمه كرده با
--> ( 1 ) . مسعودى ، مروج الذهب ، ج 3 ، ص 269 . يعقوبى نيز روايت مىكند كه عبد اللّه بن حسن به فرستادهء ابو سلمه گفت : من پيرى هستم فرتوت و پسرم محمد براى اين كار شايستهتر است ، و آنگاه به گروهى از علويان پيغام فرستاد و گفت : با پسرم محمد بيعت كنيد ؛ چه اين نامه ابو سلمه حفص بن سليمان است كه خطاب به من آمده است . پس جعفر بن محمد عليه السّلام به او گفت : اى پيرمرد فرزندت را به كشتن مده . ( 2 ) . ابن طباطبا ، الفخرى فى الآداب السلطانيه ، ص 138 . و عمر بن زين العابدين از امور سياسى فاصله گرفت و به امر دين و علم پرداخت .